سید احمد ثاراللهی
ترسم که بی نشانی من چون نشان گرفت ... جوئی به هر دیار و نیابی نشانی ام
سید احمد ثاراللهی
در زمانی که فریبکاری فراگیر شده است، راستگویی خود اقدامی انقلابی است.
سید احمد ثاراللهی
قلاب علامت کدام سوال است که ماهی جواب آن است!!؟
سید احمد ثاراللهی
که ایستاده به درگاه ... ؟ آن شال سبز را ز شانه ی خود بردار بر گونه های تو ایا شیارها زخم سیاه زمستان است ... ؟ در رزیش مداوم این برف هرگز ندیدمت زخم سیاه گونه ی تو از چیست ؟ آن شال سبز را ز شانه خود بردار در چشم من همیشه زمستان است
سید احمد ثاراللهی
ای کاش هزار تیغ برهنه بر اندوه تو می نشست تا بتوانم بشارت روشنی فردا را بر فراز پلک هایت نگاه کنم اینک صدای آن یار بی دریغ گل می کند در سبزترین سکوت و گلهای هرزه را در بارش مداوم خویش درو می کند جنگل در اندیشه های سبز تو جاری ست
سید احمد ثاراللهی
هرگز دوباره نیافتم آن همه را که چنان شابان از دست دادم... هرگز دوباره نیافتم آنچه را که چنان شتابنده به دست آوردم و چنین آسان از دست دادم تا زمانی دورتر،در اندوهی گران به حسرتشان بنشینم هرگز دوباره نیافتم...
سید احمد ثاراللهی
گردی از راهی نمی خیزد سواران را چه شد مرده اند از بیم یاران نامداران را چه شد جز صدای جغد ها چیزی نمی آید به گوش قمریان آخر کجا رفتند ساران راچه شد از هجوم کرکسان شوم قلب من گرفت بلبلان قرقاولان کبکان هزاران را چه شد دور تا دور من از دشمن سیاهی می زند دوستان ما کجا رفتند یاران را چه شد
سید احمد ثاراللهی
هیزم شکن مرا از رنج بی بار و بری خود رها کن، می خواهم زندگی کنم بی آنکه خویش را ببینم
سید احمد ثاراللهی
برای انتظار کشیدن به دنیا آمده ایم همیشه یک چشممان در انتهای کوچه خشک شده است و یک چشممان را به در نیمه باز دار زده ایم...
سید احمد ثاراللهی
غم انگیز ترین چیزی که دیدم دارکوبی بود روی درختی مصنوعی،نگاهی به من کرد و گفت: رفیق! دیگر درخت ها هم همان درختهای قدیمی نیستند!
سید احمد ثاراللهی
خداوند صاعقه ایست که خانه ای را ویران می کند و دست مردی است که دوباره آن را می سازد!
سید احمد ثاراللهی
خستگی ام چون پرنده ای در خواب است من اما،چون شاخه ای چیزی نخواهم گفت تا خوابش را آشفته نکنم.
سید احمد ثاراللهی
گلی که باد را وسوسه میکرد تا عطرش را با خود ببرد دیروز مرد.
سید احمد ثاراللهی
هر شب باز سر می زنم به آن نقطه در دوردست خاطره که پای کسی هرگز به آن نرسیده چون راهی بر آن نیست رویایم باز چون پرنده ای زخمی سر بر می آورد شکارچی نا شناسی می گذرد در کناره ی جنگل برف از تن شاخه ها می تکاند پیش از آنکه در سیاهی جنگل نا پدید شود.
سید احمد ثاراللهی
اینک فقط در رویاست که میشود بوسه بر دستان تو زد... و من سخن می گویم،کار می کنم همانم که بودم،سیگار می کشم،هراس می ورزم... و چگونه این شبها را دوام می آورم؟...
سید احمد ثاراللهی
آخرین حیرت زمانی ست که پی می بری چیزی تو را به حیرت وا نمی دارد
بار گران عشق تو #ثاری گران خرید ... بیهوده نیست این همه دل ناگرانیم
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 8 ساعت و 30 دقيقه قبل(س.الف.ث)