سید احمد ثاراللهی
ترسم که بی نشانی من چون نشان گرفت ... جوئی به هر دیار و نیابی نشانی ام
سید احمد ثاراللهی
زندگی ، زن بدکاره ایست اما زیبا ! هرکسی هرزگی او را ببیند از زیبایی اش بیزار می شود !!!
سید احمد ثاراللهی
هر کسی یه روزی میاد و یه روزی میره یکی با دلش میره و یکی با پاهاش مواظب باش کسی با پاهای خودش از دلت نره !!!
سید احمد ثاراللهی
ازاین روزها متنفرم ..چرا که حس میکنم این روزهای پایانیست . . . دلم در حسرت دیدار دوباره ات می گذرد. چشمانم اشکبارترازهمیشه ازثانیه ها ایراد میگیرد. اندوه نبودنت را چگونه سرایم تو ای تنها صدا در خلوت خاموش دلم. شقایق دلم آشفته تر از همیشه به لبخند نسیم بی اعتنایی می کند . تنهایی سراغ خانه ام را می گیرد و دلتنگی چون پیچکی لجوجانه از دیوار خانه ی دلم بالا می رود. اینک محراب ابروانت کجاست تا نگاهم درآنجا نمازعشق بخواند. بغض غروب دیگر بار کوچه کوچه های سینه ی تنگم را می پیماید و چهره ام دیگر بار با باران اشکهایم سیراب می شود. به بهانه ی صفا دادن رویاهای خزان روحم بار سفر را به امید خلاصی از دلتنگی می بندم ولی سنگ یاد تو لحظه های شیشه ایم را در هم می شکند . . .
سید احمد ثاراللهی
در پیله ی تنهایی خود نشستم و گریه را آوای دل غمگینم میکنم من عاشقت بودم آنقدر که جان خود را به تیغه ی تیز عشق سپردم لبانم را آغشته به مهر سکوت خنجرهای طعنه ی فراق زدم چشمانم را امیدوارانه به انتظار روزهای غرق شادی وصال دوختم آری من از تو میگویم ... تویی را که تمام تار و پودم را به نامت خریداری کردی احساس زلالم را به نابی روزهای دلت بستی با مداد رنگی دوست داشتنم رنگین کمان خود را رنگ کردی آه.... من از تو میگویم و می گریم که دانسته تمام وجودم را مست امید وصال کردی و حالا بعد روزهای رفتن پیله ی تنهایی را به من بخشیدی . . .
سید احمد ثاراللهی
دیرگاهیست که هر روز به تنهایی خویش بر سر جاده ی هجرت که وداعم دادی، منتظر می مانم و در این تنهایی ، به دلم می گویم: که تو بر می گردی
سید احمد ثاراللهی
میروی و غافل از آن که بدانی که بودم ... دل به دیگری میبندی اما لحظه ای درنگ را جایز بدان و حرفهایم را بشنو به من بگو چه کسی بود که شبهای بی کسی ات اشک هایت را با دستان یخ زده اش می سترد روزهای عاشقی اش را فدای چشمانت میکرد نوای صدایت را همیشه زیباترین آوای دنیا میخواند چه کسی بود که در بهت غریبی تن خسته ات آغوشش را بدون هیچ گفتنی به مرحم دلت می سپرد شیشه ی عمرش را به نفس تو می گشود بدون ترس به جاده های صعب العبور عشق دل به تو بسته بود و زخمه های سوزناک غریبت را به جان و دل می خرید آری ای راهی رفتن به من بگو چه کسی بود که به قله ی بلند عشق با یادت آمد.. سقوط کرد و دم نزد بی خبر از آن که بدانی وجودش کشته شد . . .
سید احمد ثاراللهی
دیدی چه زیبا غرورم را شکست ؟ و چه عاشقانه نیازهایم را لگدمال کرد ! شنیدی که چگونه بیصدا قلبم شکست؟ دیدی چه آسان از وفاداریم گذشت ؟ چه آرام ازاین طوفان گذشت! مرا به که فروخت ؟ به ارزَنی ، به ارزانی ! اینگونه بود رمز اشک بی پناهم ....
سید احمد ثاراللهی
من از تو فقط یه چیزو یاد گرفتم ... تو که برای من آشناترین غریبه بودی . . در انتخاب واحد زندگی ، دروغ پیش نیاز همه درسهاست... افسوس ... معلم خوبی هم نبودی !!!
سید احمد ثاراللهی
روزی هزار بار بر صفحه دل بنویس : میان بود و نبودش تنها یک حرف فاصله است ! به همین سادگی ! ومن روز و شب جریمه سنگین رفتنت را پرداختم وجز دل که روزی هزار بار خراش افتاد کسی نفهمید که از ب بودنت تا نون نبودنت فاصله تا بی نهایت بود
سید احمد ثاراللهی
پلکانی گذاشتم تا به خدا برسم .. اما نیمه راه افتادم ... دوباره راهم را آغاز کردم .. باز افتادم ... چند بار این کار را تکرار کردم اما افتادم ... آخر فریاد زدم و گفتم : خدا من میخواهم به تو برسم چرا این چنین میکنی خدا گفت : میخواهم ببینم تا چه حد مرا دوست داری ؟ ... گفتم : چگونه ؟ ... گفت آنقدر تو را به زمین انداختم تا تو اعتراض کنی و هر وقت تو این چنین کردی فهمیدم که تا همان قدر مرا دوست داری ... گفتم : نه خدا این گونه نیست ... گفت : هست ... چون اگر مرا دوست داشتی هر چه قدر هم می افتادی باز به خاطر من و عشق من هیچ نمیگفتی . . خدایا کمکم کن
سید احمد ثاراللهی
وقتی خدای آسمون بنده هاشو می آفرید رو پیشونی هر کسی قصه سرنوشتی چید با قلم خوشبختیها با جوهر طلایی رنگ رو پیشونیها می نوشت قصه خوب سرنوشت وقتی که نوبتم رسید مرغک بخت من پرید قلم نوک طلا شکست جوهر فقط سیاهی زد وقتی خدا اینجوری دید از مرغ غم یه پر کشید با قلم بدبختیها با جوهر سیاهیها رو پیشونی من نوشت : قصه تلخ سرنوشت . . .
سید احمد ثاراللهی
فقط به یاد داشته باش روزی نیایی که دیگر
خیلی دیر شده باشد و من نباشم
سید احمد ثاراللهی
اصلا چه ربطی میان نوشتن های من و بودن های تو هست که از نبودنت مینویسم ؟
سید احمد ثاراللهی
آری این چنین است قاعده ی زندگی...تنها شدن
سید احمد ثاراللهی
ازش پرسیدم گناهم چی بود تنهام گذاشتی و رفتی ؟!
گفت:
دوست داشتن زیاد
.
.
حالا میفهمم که تو این دنیا بزرگترین گناهی که مرتکب شدم و
تاوان سختی بابتش پرداختم همین بود
کاش تاوان این گناه مرگ بود نه انتظار
بار گران عشق تو #ثاری گران خرید ... بیهوده نیست این همه دل ناگرانیم
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 7 ساعت و 44 دقيقه قبل(س.الف.ث)