معلم پسرک راصدا زد تا انشایش را باموضوع علم بهتر است یا ثروت بخواند . پسرک با صدای لرزان گفت : ننوشته ام . معلم پسرک را باخط کش چوبی تنبیه کرد و او را بالای کلاس پا درهوا نگه داشت . پسرک در حالی که دستهای سرخ شده و بادکرده ی خود را به هم میمالید زیر لب میگفت : ثروت بهتر است چون اگر پول داشتم دفتری میخریدم وانشایم را مینوشتم . . .
آدمک آخر دنیاس بخند...آدمک مرگ همین جاست بخند...دست خطی که تو را عاشق کرد،شوخی کاغذی ماست بخند...آدمک خر نشوی گریه کنی،کل دنیا سراب است بخند...آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند...
این پسر دو سوم از کبدش رو اهدا کرده به مادرش که زنده بمونه.... یکی خون به دل مادرش میکنه ، یکی هم جون به مادرش میده.... به هردو هم میگن "فرزند" زنده باد !