مجتبی طه
شادی؛ تاجی که من در کودکی همواره بر سر داشتم ...
مجتبی طه
کاش هفت ساله بودم روی نیمکت چوبی می نشستم مداد سوسماری در دست باصدای تو دیکته می نوشتم تو می گفتی بنویس دلتنگی من آن را اشتباه می نگاشتم اخمی بر چهره می نشاندی و من به جبران دلتنگی را هزار بار می نوشتم
مجتبی طه
شمع، این مساله را بر همه کَس روشن کرد که توان تا به سحر ، گریه ی بی شیون کرد .
مجتبی طه
اون موقع ها ، بچه که بودیم، بچه ی معصومی بودیم ... الان سن و سالمون رفته بالا ولی ... بزرﮒ که نشدیم هیچ، دیگه حالا همون بچه ی معصوم و دوست داشتنی هم نیستیم... از اینور مونده از اونور رونده
مجتبی طه
عشق همان بارقه ی نگاه حسرت باری است که هر چند آنی است، اما لهیب آتشش همیشه فروزان و سوزان می ماند
مجتبی طه
چشـــــــــــــم هایـــــــــم فاصله های خالی مشـــــــــــــت هایـــــــــــــــــــم پر از تنهائی ست پرونده مختومه ای ست دلم که در ردیـــــــــــــف عشـــــــــــــــــــق بایگانی ست.
مجتبی طه
قلم در دست من نیست من نقاش این تنهایی نیستم این خاطرات شب چشمانت است که قلم در دست گرفته.. و به حرمت شبهای تلخ من بعد از رفتن تو حجم تنهایی را بر قاب دلم نقاشی می کند
مجتبی طه
میترسم از این که روزی یک جایی من و تو خیلی دور از هم،شب و روز در آغوش یک غریبه،بی قرار هم باشیم
مجتبی طه
قول میدهم تنها به یک پیاده روی زیر باران بسنده کنم.. ... تا خیسی چشمانم را به پای بغض شکسته آسمان بگذاری...
مجتبی طه
کاش کسی می فهمید وقت دلتنگی وزنِ یک آه چقدر سنگین است . .
مجتبی طه
حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد و بوسیدنت موکول شده به تمامی روزهای نیامده... حالا که هر چه دریا و اقیانوس را از نقشه جهان پاک کردی مبادا غرق شوم در رویایت باید اسمم را در کتاب گینس ثبت کنم تا همه بدانند - یک نفر با سنگین ترین بار دلتنگی روی شانه هایش - تو را دوست میداشت
مجتبی طه
اینجا گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند... دیگر گوسفند نمی درند... به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند..
مجتبی طه
من ، عاشق نیستم ! فقط گاهی ، حرف تو که می شود دلم ، ... مثل اینکه تب کند گرم و سرد می شود توی سینه ام چنگ می زند آب می شود تنگ می شود ....!
مجتبی طه
به همین سادگی که کلاغ سالخورده با نخستین سوت قطار سقف واگن متروک را ترک می گوید دل؛ دیگر در جای خود نیست به همین سادگی