Masih
امشب هم میگذرد، سرد، تلخ، بیآغوش، "بیتو"...
Masih
عرشت به لرزه در خواهد آمد با اشک ِ چشمانم .
Masih
اوست که نقطهی آغاز هر چه پرواز است...
Masih
نَشُد با این تن ِ زخمی، به آغوش ِ تو برگردم...
Masih
من بهاندازهیِ یک ابر دلم میگیرد، هرشب!
Masih
چَشم ِ تو زینتِ تاریکی نیست...
Masih
من در این آبادی، پی ِ چیزی میگشتم، پی ِ خوابی شاید، پی ِ نوری، ریگی، لبخندی...
Masih
برگها میریزد، مادرم صبحی میگفت:«موسم ِ دلگیریست.» من به او گفتم:«زندگانی سیبیست، گاز باید زد با پوست.»
Masih
ابری نیست... بادی نیست... بد تر از همه، "تو" نیستی...
Masih
از دوریِ تو من خستهم! بفهم!
Masih
Ten Minutes To Midnight With Desire...