Masih
نشد تا بغض ِ چشماتُ، بهخواب ِ قصّه بسپارم... تو ببخش!
Masih
اگه دل رُ به رویایِ تو بستم، اگه از بغض ِ پاییزت شکستم... نمیدونی تو این شبگریهیِ تلخ، هنوز مدیونِ چشمایِ تو هستم...
Masih
اما به انتظار ِ برگشتنِت میمونم، شب تا سحر بهیادت غزلغزل میخونم...
Masih
ساده نبود کوچ ِ تو از لحظههام...
Masih
امّا تو کوهِ درد باش، طاقت بیارُ مرد باش!
Masih
بهدیدنم بیا، بیا! من خیلی تنهام...
Masih
آغوشِتُ بهغیر ِ من، بهرویِ هیشکی وا نکن...
Masih
امشب زودتر از همهیِ شبها تمام میشود . . .
Masih
تاریک است... پناهَم دِه! پناهگاهیَم نیست تا نفسی تازه کنم...
Masih
چقدر دزدیدنِ نگاه، از چشمانِ تو، لذتبخش بود...
Masih
... گفتم:«بر آستانت دارم سر ِ گدایی.»
تو ببخش!
15 سال و 9 ماه و 24 روز و 21 ساعت و 4 دقيقه قبلمیبخشه بهنظرت؟
15 سال و 9 ماه و 24 روز و 21 ساعت و 3 دقيقه قبلآره
15 سال و 9 ماه و 24 روز و 21 ساعت و 2 دقيقه قبل