❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تقدیم به اهالی سرزمین دل واندیشه آنان که عشق وعقل را درهم آمیختند وچون فرهاد بیهوده بیستون نکاویدند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چه ساده دل بودم باورم شد که امانم دادی درد دل کردم گویی فرشته نجاتم بودی گفتم از رنج واز ظلم وستم وتو رنجیدی غمناک شدی اشک امانت رابرید ومن من ساده دل دست وپایم را گم کردم بیمناک شدم واندوهگین شب تا سحر خوابم نبرد ازدردی که به جانت ریختم اما سحرگاهان اما سحر گاهان که طناب دار را برگردنم آویختن افسوس خوردم افسوس خوردم که چرا چرا یک شب بیهوده زیستم ومن چه ساده دل بودم!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من از تاریکی شبها وازصبح وطلوع نورخورشید من از سیلاب خون آشام وجانکاه واز نم نم بارش باران زیبا من از رنگ سیاه و اهرمن دوست واز بال سپید هر فرشته من از سرما وسوز فصل تاریک واز تابیدن صبحی دل انگیز من از طوفان و غرشهای مغرور وازرنگ خدای آسمانی یقین دارم که ظلمت را فنا هست یقین دارم که نوری بین راه است کمی با خود مدارا کن گذر کن از شب ظلمت کمی صبر و کمی آرامش دل کمی رنج و بسی باید تحمل که ظلمت را بقاء نیست یقین دستی فرا تر از خدا نیست کمی صبر وکمی باید تحمل کسی غیر از سحر در پشت در نیست ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یکی بود یکی نبود توی افسانه ما یه شهر خیالی بود مردمانش! ساکت وسرد دلاشون پر غم ودرد هیج کسی بادیگری یار نبود کسی را با همسایش کار نبود توی این شهر که میگم ظلم وجور بیدادمی کرد اما هیچ کی انگاری توی اون زنده نبود همه حرفا تکراری همه وعده ها دروغ همه تعریف زهم کسی اونجا بد نبود توی این شهر قشنگ همه دنبال تلاش هیچ کسی هم نمی گفت که چرا وچی میخواد؟ توی این شهرکه میگم همه شاهزاده بودند هرکی هم شازده نبود یجوری وابسته بود چی بگم زخوبی هاش شهر ما قانون نداشت! هر کی کارخودش فوری قانونی می کرد اینه که تو شهر ما هرکی یک قانونی داشت! مشکلات ما همه ,قانون زیادی بود هرکه هر چیزی می خواست پاش فقط اراده بود! یکی تا صبح نشده می دیدی وزیر شده اون یکی یه چشم زدن از خونش وکیل شده توی این شهر قشنگ همه ادعا بودند در کنار ادعا خیلی ها گدا بودند یکی گل فروش می شد چونکه نون شب نداشت یکی تن فروش می شد چون که جامه ای نداشت یکی از چاقی می مرد یکی لاغر ونحیف! خلاصه که شهر ما همه جاش دیدنی بود
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دعای یک مرد:خدایا تو خود گفتی من روزی بندگانم را می دهم اما گویا فراموش کردی وتنهایم گذاشتی!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دعای یک معلم: خدایا شکرت که به من یکدستگاه پراید هدیه کردی تا حقوقم را صرف تعمیرآن کرده ومسافرکشی نمایم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دعای یک انسان فقیر:خدایا تورا شکر می کنم که به من دوتا کلیه دادی تا در صورت نیاز دستم پیش هر ناکسی دراز نشود.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
رسول خدا (ص) می فرمایند: " علم و دانش گنجینه هایی هستند که پرسش و سوال کردن کلید آنهاست. "
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
رویاها تجدید نشدنی است ؛ مهم نیست سن و شرایط ما چیست ، مهم آنست که هنوز توانائی های دست نخورده ای در درون ما وجود دارند و زیبائی تازه ای در انتظار ظهور است!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آسمان جای عجیبیست نمی دانستیم / عاشقی کار غریبیست نمی دانستیم / عمر مدیون نفس نیست نمی دانستیم / عشق کار همه کس نیست نمیدانستیم
موضوع انشاء: فواید آزادی رابنویسید
14 سال و 11 ماه و 17 روز و 19 ساعت و 38 دقيقه قبلبا سلام برشهیدان راه حق و با اجازه از معلم عزیزم انشایم را می خوانم.راستش موضوع انشائ خیلی سخت بود من تا حالا هرچه انشائ نوشته بودم آنها را دیده بودم مثلا فواید گاو را یا فصل تابستان را اما ازاین موضوع سر درنیاوردم چون آزادی را ندیدم ونمی شود دید اما چیزهایی در موردش شنیدم وهمین شد موضوع انشائ من. خداییش تقلب نکردم امااین انشائ را با همفکری برادرم نوشتم آخه اوهم در این ماجرا با من همراه بود.
آزادی را همه دوست دارن حتی پرندگان .ما یک مرغ عشق در خانه داشتیم وخیلی به او می رسیدیم ولی دایی حسین هر موقع به خانه ما می آمد می گفت چرا این پرنده را اسیر کرده اید آزادش کنید اما ما زیر بار نمی رفتیم آخه اگه آزادش می کردیم چی باید می خورد اون هم جایش گرم بود وهم آب ودانه فراوان داشت اما دایی زیر بار نرفت و آنقدر در گوش مادرم خواند تا بالاخره ما مجبور شدیم آزادش کنیم.دایی حسین خودش سالها اسیر بود ومی گفت بعد از جنگ آزاد شده است بچه که بودیم از حرفهایش چیزی نمی فهمیدیم اما حالا که کمی بزرگ شده ایم معنی اسارت و آزادی را می فهمیم واقعا چقدر آزادی خوب است و حالا دایی حسین ما آزاد است.
بالاخره آزادی فواید زیادی دارد آدم هر کاری بخواهد می کند وکسی نمی تواند جلویش رابگیرد اما اگر آزادی نباشد هیچ کاری نمی شود کرد.یادم می اید بچه که بودیم مامان وبابای ما همش می گفتن شما آزادید انتخاب کنید که تعطیلات را خونه عزیز جون برید یا بابا بزرگ.وما که دوست نداشتیم هر هفته خونه یکی ازین دوتا بریم و دوست داشتیم پارک یا سینما بریم مجبور بودیم خونه عزیزجون یا بابا بزرگ را انتخاب کنیم وبرای اینکه مامان خوشش بیاید خونه بابا بزرگ را انتخاب می کردیم و بابا ازاینکه دوست نداشتیم خونه عزیزجون بریم ناراحت میشد و ازاین آزادی انتخاب فقط یک نفر خیلی خوشحال بود آنهم مامان .
من دوست ندارم آزادی ما اینقدر محدود باشد چون این آزادی فواید ندارد بقول داداشم آزادی ما باید بزرگ باشد اونقدر بزرگ که من با داداشم تصمیم بگیریم کجا برویم ولی می دانم که نمی شود وما هم فکر می کنیم که وقتی بزرگ شدیم آزاد می شویم وهر کجا خودمان بخواهیم می رویم..خب اگر هر جا بخواهیم برویم خیلی فواید دارد ما خیلی چیزها یاد می گیریم ولی حالا مجبوریم قصه های تکراری بابابزرگ راگوش کنیم تا می گوید یکی بود