@❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ تمام غصه ها دقیقا" از همان جایی آغاز می شوند که ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت ! اندازه می گیری حساب و کتاب می کنی مقایسه می کنی...
گاهی سکوت تسلیم فریاد ، گاهی اشک همصدا با سکوت
گاهی باید رفت بی دلیل ، لحظه ای می آید که پر از غمی
اسیری در قفسی که اسیر است در قفس زندگی
گاهی باید فراموش کرد، به یاد آن فراموشی یادها را در دل خاموش کرد
و ما رفتیم و از این رفتنها خاطره ای نماند، هر چه بود در لحظه خودش خوش بود
و اینجاست که گذشته ها خاک میخورند ، گاهی گذشته ها دل را از هر چه غم است پاک میکنند
و من خاک خوردم و بعد از سالها پر از غمم ، با اینکه گذشته ها رفت ، خودم هم در حال رفتنم
و من میروم و کسی دیگر می آید که مرا یاد نمیکند ، مثل من خودش را از تاریکی ها رها نمیکند
در خاموشیها نشستی و شمع وجودت روشن بود ، حق با تو بود که شمع هم دلیل خاموشی بود
و آن شمع سوخت و همه چیز تمام شد ، این گذشته ی خاک خورده ی من بود که تباه شد…
میزنی زیر حرفت
13 سال و 2 ماه و 12 روز و 17 ساعت و 9 دقيقه قبلخو نمیشه همش باز باشه
13 سال و 2 ماه و 12 روز و 17 ساعت و 7 دقيقه قبلخوب از این به بعد بعضیا.
13 سال و 2 ماه و 12 روز و 17 ساعت و 4 دقيقه قبلباشه
13 سال و 2 ماه و 12 روز و 17 ساعت و 3 دقيقه قبلبا تچکر
13 سال و 2 ماه و 12 روز و 17 ساعت و 2 دقيقه قبل