#رفیق ... #تنهایی پاداش ِ #تنی است که حاضر به تن فروختن نیست .!.!.! مدیر ... از سر ِ خط بنویس ... این بار بنویس خوشحالم که #تنهاییم رو به تن فروختن ترجیح میدم یا نه ی ِ جور دیگه بنویس . نقطه ِ سر ِ خط . اَمـــَد
وقتی بچه بودم و روزهای بارانی داشتم ...مثل همین که می بینی می دویدم توی خیابون و زنگ در بچه ها را می زدم و همه را می کشیدم زیر بارون !آن قدر با آهنگ بارون می رقصیدیم که بارون خسته می شد و ابرها با نگاهی پراز بهت ...ما را تنها می گذاشتند !
آهای بارون........دلم برات تنگ شده !
روزگاریست ...غریب
پرازآهنگ ریا
پراز احساس غرور
جای جایش ...همه درد
نقش نقشش... همه زور
همه گل ها ...گل یخ
همه دل ها ...شده سنگ
همه جا ...آتش کین
همه جا... حقه ورنگ
همه در فکر پلید
چهره ها ...رنگ حسد
کینه هاشان در دل
ماندنی تا به ابد
دست هاشان ...همه سرد
قلب ها کرده سکوت
خون رگ ها ...راکد
سینه هاشان متروک
عشق ...اینجا مرده
مهربانی مطرود
روزن نور امید
گشته اینجا ...مسدود
لحظه هاشان یک عمر
شعرشان ...بی آرزوها مرده
بر لب گلدان ها
غنچه ها پژمرده
همه جا جنگ وستیز
همه جا وحشت و ترس
نه امیدی باقی
نه پناهی از ترس
روزگاریست غریب
پراز آهنگ ریا
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
زغبار این بیابان؟
همه آرزویم ؛اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هرآن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر!اما
تو ودوستی خدارا
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها ..به باران
برسان سلام مارا
یاد آن روز که کودک بودیم
غرق بازیچه دوران خوش
دور از این زمزمه تلخ بلوغ
دلخوش از قصه واهی و دروغ
تو چنان محو عروسک هایت
من چنین مست نوازش هایت
یاد آن روز بخیر
که در آن ظهر بها
می زدی شانه برآن موی سیاه
و من از پشت اتاق
داده بودم دل خود را به نگاه
عصرها کنج حیاط
من وتو بر سر یک سفره سبز
با کمی نان و پنیر
طرح یک زندگی زیبارا
روی دیباچه اندیشه زدیم
و چه پر برکت بود
سفره بازی تنهایی ما
مرسی #باران #عزیز
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 4 ساعت و 21 دقيقه قبلانقد ناراحت نباش لطفا
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 4 ساعت و 18 دقيقه قبلسعی میکنم آروم باشم
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 4 ساعت و 16 دقيقه قبلقربونت
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 4 ساعت و 14 دقيقه قبل