هیچ شده از خودت متنفر بشی ؟
از خودت ..بدت بیاد؟
بخواهی مثل باد ...گم شوی توی هوا؟
* * *
وقتی می بینی آدمی نیستی که فکر میکردی
وقتی می بینی هنوز خیلی با اونی که فکر میکردی باشی..فاصله داری
مچاله میشی
پیش خودت " له " می شی ؛انگاری پرس شده باشی
و تا بخوای به خودت بیای
و تا بخوای مثل یه کاغذ مچاله شده؛ باز شی...خیلی مچاله می شی...خیلی !
* * *
وقتی سر حالی
وقتی حس می کنی و وقتی فکر میکنی
که دنیا مال توست
که بوی گل ؛ مال توست
وقتی سر یه کوچه ای میرسی از پس گل
و میدوی که بهش برسی و سرت میخوره به "بن بست " ی که ته کوچه است !
آن وقت " وا" می روی
"تا " می شوی
"می افتی"
وتا "بلند "شی
پس پس پس .......پس می ری
و باز می افتی !
تو ...تو برگشت هم ؛بنت... بسته است !
بسته
یاد باد آن یاد ها !
یاد های خشک!
سوءتفاهم های خشک !
سوءتفاهم های بر خاسته از دوست داشتن
خواستن
نگران بودن
می توان مثل برگ ها بود
باله هایی باشکوه از با هم بودن
بالرین هایی موزون !
با هم اوج گرفتن
باهم ولو شدن روی هوا
توی جنگل ..پاتیناژ کردن
چرخیدن
چرخیدن
چرخیدن
در دل هر چیزی !
درون هر آهی
ته هر ترمه ای!
گوشه هر بقچه ای
لای هر دفتری
کنار هم
مثل رنگین کمان
از این سرکوه
تا آن خم کوه !
باشکوه
دلربا
زیبا
نرم
باصفا
پاک
قشنگ
.............یاد باد آن یادها
یاد باد
یادت هست یادهایمان ؟
برگ های خشکیده مان؟
لای کتاب هایمان؟
وه ...که چه زیبا هستند این یادها!!!
لای دفترهایمان راکه باز میکردیم...برگ های خشک ..
پرهای خشک پروانه ها
اینهمه زیبایی
اینهمه طنازی
اینهمه دلربایی
همه را بو می کشیدیم...همه را
ه ه ه ااااااااااااااااااااه ه ه
« یاٰ مُنْزِلَ الشَّفآءِ و مُذْهِبَ الدّآءَ صَلّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ و اٰلِهِ و اَنْزِلْ علی و جمعی الشَفآءَ » (ای خدایی که نازل کننده شفائی و برنده درد و مرض هستی! بر محمد و آل او درود فرست و شفا را بر دردامون نازل کن.)
دارم همزمان 4 تا کار میکنم ... فیلم و آهنگ جدا دانلود میکنم ... دنبالر هستم ... برنامه نرو 12 نصب میکنم .... و یک بازی که 2 تا دی وی دی هست نصب میکنم ... دیگه نه یاهو باز میشه نه [!] بوق ... من چکار کنم اونوقت
حتی فصل ها هم اسیر سوءتفاهم هستند!
بهار که به تابستان می رسد...برگ ها دیگر لطافت شبنمانه شان را ندارند!
تابستان که به "در" پائیز می رسد...
برگ ها خود را "می گیرند"!
و پائیزکه می رسد...برگ ها "خشک" می شوند !
و زمستان که با مشت مشت برف می رسد
برگ ها ..می افتند روی گل و لای زمین کثیف و زیر پای هر رهگذر زمان...له می شوند!
مثل ما آدمها که دنیا که میرسیم...لطافت مان زیباست
کمی که قد می کشیم...زمخت تریم
بیشتر که میرویم بالا....می خشکیم...
و...یه ذره بعد اون
روی زمین ...خم میشویم
و هر رهگذر زمان
ازبرمان میگذرد و ما می مانیم و ما !
وقتی سر یک موضوعی من یک جور فکر میکنم و تو یک جور !
وقتی نمی توانیم مثل یک رنگین کمان ...کنار هم باشیم ..و خم بشویم از این سر کوه تا آن خم کوه!
می افتیم درون تاری تنیده از "سوءتفاهم".
وقتی توی سیاهی شفق تا چیزهایی مانده از شب...منتظر دوچرخه ای هستی که باید بیاید ...ولی نمی اید !از هر دوچرخه ای بدت می اید و از هر "پدال "زنی؛زده می شوی.
وقتی نگرانی ها برایت خسته کننده می شوند
وقتی فکر میکنی همه چیز از سر بد دیدن ! است
وقتی خیلی وقت ها ...خط می کشی روی خط کش!من میمانم این سر خط و تو می نشینی آن سر خط کش !و ما ...به اندازه تمام این وقتی ها ..از هم دور می مانیم و می شویم خود سوءتفاهم !