چه کسی می گوید پائیز زیبا نیست ؟!
فقط کسی که تابستانش را از دست داده ویا کسی که چشم به راه سردی دوخته است ؛که زمستانش برسد !
دورترها که بودم
یعنی آن سال های دوره دوره دوره دوررر....پائیز که می رسید ؛می رفتم بیرون !
می زدم بیرون وتا میتوانستم می رفتم
آن قدر که دیگر بیرون را هم پشت سر میگذاشتم !
می نشستم بالای تپه در حال قرمز شدنه کنار جنگل زیبا ...و به آن همه عشوه ...نگاه می کردم !
تارهای دل نواز
موهای سرخ وزرد
برکه های رویایی
جنگل های خوش تراش
خرس های شاد
روباه تند وتیز
با
قوقولی های زیبا و پر غرور !
از حنجرهء آن خروس سربلند
که روی
نرده های چوبی دور مزرعه...می خواند
با دهقانانی خواب آلوده
که پی بقچه نان و پنیر
دست روی دست می کشیدند !
و گوسفندانی با بع بعی هایی قشنگ و شیطون
تابلوی پائیزی من بودن !
هنوز نیز این نقاشی را روی دیوار دلم
میخ زده ام !
* * *
پائیز یک شعر است !
خزانی افتاده بر روح !
روزهایش کوتاه
شب هایش بلند
مشق هایش زیبا
مداد هایش حیران
شانه هایی ایستاده بر آویختن قارمانی زیبا !
که آرام آرام
لای هر شاخه ای خم شده بر نیمه راه !
"نوایش" را با "نور" می خوانم.
باید
جای خوبی نشسته باشی
و.......چشمانت را بسته باشی
تا خوب ببینی !
***********************************************
پائیز زیباست
می گویی نه!
سر را بجنبان
..................
دیدی ؟!
دیدی زیباست؟
خنکایش ...می دود زیر چانه ات
می رود چون مار ..لای موهایت
می خزد چون جان ...بر تارو پودت
وای ی ی....که چه زیباست پائیز
چه فریباست پائیز
راستی !
هیچ دیده ای
به دختری گفته باشند......پائیز؟!
آهای پائیز.......سلام !
من ..یه کم شادم!
یه کم پائیزی !
آن قدر که دارم بویش را حس میکنم...چه بویی !
وه !که چه زیباست این پائیز !
تو گذشته های دور که میروم ...می بینم همه میگویند .......پاریز رسید !و می فهمم که پائیز ؛پاریز بود.
حالا که اینجا هستم من فقط پائیز میشناسمش
سومین چرخ زمین در هوا !
چرخی با آهنگی خزیده از پیانو
نوایی زیبا ..از ورای آرشه های ویولون
که ..مال همه است
دختری آویخته با دست ...از سر شاخ !
پسری چمباته بر دریای غم !
پدری شکسته بر هیزم جان !
مادری ویران بر ویرانه ها!
جنگلی ... تنها در میان شاخه ها !
برگ هایی ریخته بر رود هوا !
کوه هایی بر کشیده بر آسمان خاک !
غم هایی نشسته بر دل شاد !
شادمانی ....بر............ سرای باد !
ما؛آدمهای عجیبی هستیم!
مردمانی سرشار از عاطفه و مهربانی.
حتی بر گناه کاران هم رحم می آوریم...ولی انسانهای عجیب تری نیز هستیم !
چون همیشه گذشته ها را از یاد می بریم و برای همین ؛هی به بن بست بر میخوریم و یادها دوباره برایمان تکرار و تکرار و تکرار می شوند !
مثلا همیشه به قول خودمان "عاشق" می شویم !
عشق بازی میکنیم با تصور عاشقانه مان !وبرای همین ؛همیشه عذاب میکشیم...
تار" آه "می زنیم
وبه شادی های گذرایمان ؛ دلخوش می شویم
و روزها که از پی هم می گذرند...می پوسیم.
آن قدر در این سراب خود خواسته مان غرق میشویم که هیچ می شویم...شسته میشویم و چیزی از ما نمی ماند...هیچ چیز !
من خودم این گونه بودن را قبول ندارم.
زیبایی هایش برایم سحرآمیز نیستند
به قصه هایی می مانند که ذات زندگی هستند!
انسان ... دوست دارد قصه بشنود!
دوست دارد همیشه غرق رویا و حس های ناب شود.
واینجاست که قصه ها ؛زائیده میشوند.
اینجا همان جایی است که گاه پیش میرویم..گاه پس می رویم..حتی گاه پس ؛می زنیم و آن قدر در این پس وپیش رفتن و ماندن و زدن ...می مانیم تا "تارها" سپید شوند!
به زمانی می رسیم که دیگر می افتیم...
شکسته می شویم...
ترک بر می داریم...
خرد می شویم...خم می شویم...
خیلی ..........بد می شویم.
و آئینه را می شکنیم !!!
آئینه را ....می زنیم سنگ
سنگ ها بر بند ...
ای هوار از داد
ای داد از هوار
وکنار دیوار خاطرات ...
بر ان کوچهء یاد...
به هوایی که عبور کرده از برمان
می نشینیم بر خاک
می نشینیم بر باد
تا فراموش کنیم ...
قصه خاک بازی یاد هایمان را !
که چقدر دیوانه هم بودیم
که چقدر احمق های هم بودیم!
که چقدر در بر این ؛ سایهء مات
هیچ ماندیم ؛هیچ بودیم و
هیچ هیچ !
بر خلاف خیلی ها که معتقدند !
من "غم انگیز " نیستم.
اما "زبان" غم را بهتر می فهمم
و نوای شادی را بیشتر حس میکنم
اما چه کنم...که نوای "غم" همه جا را در برگرفته است !
شادمانی ها...شادی آور هستند؛اما غم ها چی؟
یک شوکولات "التموس"؛از آن شوکولات های شیرین وغم انگیز آمریکایی دهه 60 میلادی ؛می تواند عین زندگی من و شما باشد!شیرین و غم انگیز !
چیزی بین قصه های شاد و اندوه
یادی از داشته ها و نداشته ها
بودها و نبودها
وقتی چیزی می خواهد برود ؛بگذار برود !
تا وقتی چیزی باتو هست ..اورا دوست داشته باش
وقتی میخواهد برود ...جلوی اورا نگیر!
وقتی برگشت...قبولش کن
ووقتی قبولش کردی.........صمیمانه دوستش داشته باش.