دختر گفت: بشمار پسرک چشمانش را بست
و شروع کرد به شمردن: یک…دو… سه …چهار…..
دخترک رفت پنهان شود
آن طرفتر پسردیگری را دید که گرگم به هوا بازی میکند،
برّه شد و با گرگ رفت
پسرک قصه هنوز می شمارد…
نفس میزنم و شیشه از بخار نفسم کدر میشود … نقاشی میکشم و پاکش میکنم … خوشم میاد و دوباره تکرار میکنم این بازی دوران کودکی را !
دارد برف میاید مثل همان روزها اما اینجا منم با سیگاری روشن پشت پنجره تنهایی !!!
دختر : عزیزم چی کار داری می کنی ؟ پسر : پشه می کشم ! دختر : چند تا کشتی ؟ پسر : پنج تا ، دو تا نرو سه تا ماده دختر !!!!! : از کجا فهمیدی ؟ پسر : سه تا شون جلو آیینه نشسته بودن ، دوتا شون جلو مانیتور !!!
مرسی #طهورای عزیز ... من کجا یکی از بهترینهام ... خودت بهترینی ...
12 سال و 11 ماه و 14 روز و 14 ساعت و 42 دقيقه قبلهستی خودتو دست کم نگیر ...لبخندت آرزوست دوستم !
12 سال و 11 ماه و 14 روز و 14 ساعت و 40 دقيقه قبل

12 سال و 11 ماه و 14 روز و 14 ساعت و 39 دقيقه قبلکاش لااقل اینجور بود
12 سال و 11 ماه و 14 روز و 14 ساعت و 36 دقيقه قبلهست شک نکن
12 سال و 11 ماه و 14 روز و 14 ساعت و 33 دقيقه قبل