من و تو هستیم و بینمان فاصله
زودتر نمیگذرد این ثانیه های بی حوصله
همچنان باید بی قرار باشیم ، تا کی باید خیره به عکسهای هم باشیم!
بیش از این انتظار مرا میسوزاند، دلخوشی فرداست که تمام حسرتها و غمها را بر دلم میپوشاند
تو در این فاصله میسوزی و من از سوختنت خاکستر میشوم ، تو اشک میریزی و من در اشکهایت غرق میشوم ، تو نمی تابی و من در تاریکی محو میشوم ، تو از انتظار خسته ای و من به انتظار آمدنت دست به دعا میشوم!
انگار عقربه های ساعت هم از انتظار خسته اند ، نشسته اند و حرکت نمیکنند
چرا نمیگذرد ، تا برسد آن روز
در خواب میبینم تو را ،ستاره ها که می آیند ، نمیدانم، میدانند حال من و تو را
روزها شبیه هم است ، امشب نیز مثل دیشب است ،
امروز خیره به ساعت بودم ، دیروز با ثانیه ها هماهنگ بودم
دیشب خواب دیدم سرم بر روی شانه هایت است ، امروز در فکر خواب دیشب بودم
به انتظارت مینشینم ، انتظار هم پایان نیابد ، میروم به سوی پایانش ، تا نزدیک شوم به تو ، در کنارت خیره شوم به چشمانت تا بگویم خیلی دوستت دارم
@*°• ƸӜƷ gilas khanumi ƸӜƷ *°• ....... امروز با شکوهترین روز هست ... روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد و من میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نباشد ... به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی ... #تولدت#مبارک ...
رفت تنهایی، آمد جای آن یک عشق آسمانی
شکست شیشه غمها،شد روزگارم مثل آن روزها،روزهایی که با تو بودم و تو در کنارم،
مگر اینکه این روزها تنها از درد دلتنگی بنالم!
ناله های من نیز همراه با نفسهای دلتنگیست
این حال و هوایی که در من میبینی همیشگیست،
همین یک ذره غباری هم که بر روی دلم نشسته از خستگی لحظه های دوریست.
نه در رویاهایم تو را سوار بر اسب سفید میبینم نه مثل پرنده در آسمانها ،
من تو را بی رویا ،همینجادر کنار خودم میبینم،
که نشسته ای بر روی پاهایم، خیلی خوب فهمیده ای که چقدر دوستت دارم
من تو را دارم ،فقط تو را
تا به حال دیده بودی دیوانه ای همچو من را؟
چند لحظه به وسعت تمام لحظه ها، نگاهت میکنم و همین میشود که من تو را حس میکنم
یک احساس بی پایان که تو را در بر گرفته و درونم را از عطر حضور عاشقانه ات پر کرده
تویی قبله راز و نیازهایم ، دستانت را به من سپرده ای و گرم شده دستهایم…
تو اینجا هستی و من همانجا ، احساس میکنی تپشهای قلب من را؟
یک عمر ، یک دنیا احساس را بر روی دوشم میکشانم تا برسم به جایی که هنوز هم خستگی در تنم نباشد ، آنقدر عاشق باشم که هنوز همه وجودم گرم باشد ، تو در قلبم باشی و من دیوانه ات باشم.
تا همینجا همین خط،بگذار آخر خطمان را نشانت دهم
آخر خط ما یک نقطه چین است…
میخواهم همه بدانند که عشقمان ابدی است…
نویسنده :» مهدی لقمانی
ندیده ام تو را ولی دوستت دارم
اگرچه تو را ندیده ام ، اگرچه حتی صدایی از تو را نشنیده ام و اگرچه نمی دانم که تو چه هستی و چه احساسی نسبت به من داری ولی با صراحت میگویم که تو را با تمام وجودم احساس کرده ام عزیزم.
قلبی پاک و پر از محبت داری و یک دنیا صفا و صمیمیت.
یک دنیا عشق در درون خانه قلبت نهفته است.
کاش آن را بروز میدادی و کاش راز درون قلبت را برایم فاش میکردی و مرا از حال و هوای غریبم رها می کردی.
کاش همدردی بودی که تو را میدیدم ، همدلی بودی که صدای مهربانت را میشنیدم و عشقی بودی که بیشتر از همه لحظه ها باورت میکردم.
ولی نمیدانم چگونه با قلبت بسازم؟
می ترسم از عاشق شدن آن هم با قلب کسی که نه او را دیده ای و نه با او همنشین شده ای ، ولی با این وجود تو را درک میکنم و تنها با محبت قلب تو زندگی میکنم. مرا درک کن ای غریبه بی نام و نشان ، و کاری کن دیگر برایم غریبه نباشی ، کاری کن برایم همان عشق قصه ها باشی .
به انتظار طلوع خورشید دلت در آسمان تاریک دلم عزیزم…….
دیگه از مهربونی هات از این حس تو دلسردم
اگر چه پیشمی اما تو رو یک عمره گم کردم
اگر رفتی نیار یادت چه قول هایی به من دادی
به فکر من نباش اصلا برو عشقم تو آزادی
همیشه بدرقه ات بودن همین چشم های مرطوبم
برو هر جا بدون من تو خوش باشی منم خوبم
فقط می ری یه کاری کن که انگار از خدامونه
یه کاری کن بگن مردم که تقصیر دوتامونه
اگر گفتن فلانی کو؟! جواب مردم و دادی
بگو رفتم سفر اصلا بذار تو آبرو داری
ولی ای کاش می فهمیدی چقد حال بدی دارم
دوباره من نمی دونم باهات چه نسبتی دارم
مینویسم باران !
مینویسم سرما!
مینویسم غم و اندوه و نفس!
مینویسم احساس!
تا بدانی دل من بی تو گلم میمیرد و بدان دل سرد است
و کمی بارانی ، غم سراسر دل من پر کرده کاش اینجا بودی...
***
اگر هرگز نمیخوابد دو چشم سرخ و نمناکم
اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم
ولی یادم نخواهد رفت هرگز که یاد تو اینجاست
میان سایه روشن ها ،دل شیدای من تنهاست
نباید زود میرفتی و از دل کوچ میکردی
افق ها منتظر ماندند از این ره تا تو برگردی
***
خیابان های تنهایی ، دلی ولگرد میخواهد
و آوازم بدون تو سکوتی سرد میخواهد
برایت مرده بودم تا برایم تب کند قلبت
ولی حتی نپرسیدی دلت همدرد میخواد؟
***
روی قلبم نوشته بودن شکستنی است
مواظب باشین...
ولی من روی قلبم نوشتم
شکسته است راحت باشید...
***
دلم از درد بی دردی گرفته
دلم از هرچه دلسردی گرفته
دلم از تو دلم از من و از ما
دلم از این همه غوغا گرفته
***
اینجا زمین است...
رسم آدمهایش عجیب است!
اینجا گم که میشوی
به جای اینکه دنبالت بگردند
فراموشت میکنند...
من و تو هستیم و بینمان فاصله
13 سال و 5 ماه و 13 روز و 17 ساعت و 16 دقيقه قبلزودتر نمیگذرد این ثانیه های بی حوصله
همچنان باید بی قرار باشیم ، تا کی باید خیره به عکسهای هم باشیم!
بیش از این انتظار مرا میسوزاند، دلخوشی فرداست که تمام حسرتها و غمها را بر دلم میپوشاند
تو در این فاصله میسوزی و من از سوختنت خاکستر میشوم ، تو اشک میریزی و من در اشکهایت غرق میشوم ، تو نمی تابی و من در تاریکی محو میشوم ، تو از انتظار خسته ای و من به انتظار آمدنت دست به دعا میشوم!
انگار عقربه های ساعت هم از انتظار خسته اند ، نشسته اند و حرکت نمیکنند
چرا نمیگذرد ، تا برسد آن روز
در خواب میبینم تو را ،ستاره ها که می آیند ، نمیدانم، میدانند حال من و تو را
روزها شبیه هم است ، امشب نیز مثل دیشب است ،
امروز خیره به ساعت بودم ، دیروز با ثانیه ها هماهنگ بودم
دیشب خواب دیدم سرم بر روی شانه هایت است ، امروز در فکر خواب دیشب بودم
به انتظارت مینشینم ، انتظار هم پایان نیابد ، میروم به سوی پایانش ، تا نزدیک شوم به تو ، در کنارت خیره شوم به چشمانت تا بگویم خیلی دوستت دارم