به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
دیوونگی یعنی :
13 سال و 5 ماه و 16 روز و 13 ساعت و 23 دقيقه قبلعکسشو تو گوشیت هی نیگاه کنی ،
واسه بار هزارم . . .
انگار تاحالا ندیدیش . .
بوسش کنی
مــــــــــحکـــــــــم مــث دیـوونه ها !!
بگی خو آخه دلم همش یه ذره میشه برات . . .
یهو از دلتنگی بغض کنی
و اشکات بریزه و آروم تو دلت بگی
دوست دارم ...