به من نخند...
من، این روزها دیوانه شده ام....
نه ،اشتباه نکن ، اینبار دیوانگی ام از تو نیست...
"دیوانگی ام از معشوقه ی جدیدیست که مست از وجودش شده ام"
شبها و روزها با معشوقه ام "واژه ها را نقش میزنم"
گه گاهی بهانه میگیرد و دستم را میگیرد و مرا میکشاند به آن خیابان که عطر تو را میدهد!
و باری دیگر از سر لج بازی مرا میبرد به بیابان تا شاید بیابان خالی باشد از خاطرات تو...!
اما ساده دل نمیداند "تو" دنیای من بودی...همه جهانم بوی تو را میدهد...، خانه و ویرانه ندارد!
"راه" و "بیابان" برای عاقلان معنا دارد "من درک نمیکنم این واژه ها را"
هر چه بود با تو "بهترین بود"
بگذریم...
از "او" برایت میگفتم!
چه شب باشد چه روز...چه برف چه باران، "پابه پای من می آید"
"او"رفیق نمیه راه نیست!
شبها به اغوش میگرمش...
و گاهی دستم را لابه لای موهایش میکشم!
وجودش را همیشه کنارم لمس میکنم و حضورش همچنان باقیست!
قول داده هیچوقت ترکم نکند...
امیدوارم قولش شبیه تو نباشد...
تو هم قول داده بودی اما.....!
بگذریم...
میدانی...
معشوقه ی جدیدم آنچنان مرا افسون کرده که دیگر "تو را یاد نمیکنم"
آه...
اما این خاطرات لعنتی، تن و روحم را بد جور پوسانده!
درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد. دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً میمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا.....
*غصه نخور عزيزم* می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت !؟ جایی که می ری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری ، تو تنها نیستی تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری، قلب می ذارم که جا بدی اشک می دم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی بر می گردی پیش خودم
مبارکههههههههه
13 سال و 5 ماه و 14 روز و 8 ساعت و 28 دقيقه قبلمبـــارکه آواتــار جــدیدت عزیــزم : )
13 سال و 5 ماه و 14 روز و 8 ساعت و 28 دقيقه قبلقشنگه
13 سال و 5 ماه و 14 روز و 8 ساعت و 27 دقيقه قبلمبارکه.....
.دخترته.....
13 سال و 5 ماه و 14 روز و 8 ساعت و 26 دقيقه قبلممنون دوستای خوبم نظر لطفتونه خوشحالم کردین ببخشید با تاخیر جواب دادم

13 سال و 5 ماه و 14 روز و 5 ساعت و 57 دقيقه قبل