خنده ام میگیرد…
وقتی پس از مدتها بی خبری،
بی آنکه سراغی از این دل بگیری…
می گویی دلم برایت تنگ است …
یا دلم را به بازی گرفته ای،
یا معنای واژه ها را خوب نمی دانی ؟
دلتنگی … ارزانی خودت،
من دیگر دلم را به خدا سپرده ام…
هیچ شده از خودت متنفر بشی ؟
از خودت ..بدت بیاد؟
بخواهی مثل باد ...گم شوی توی هوا؟
* * *
وقتی می بینی آدمی نیستی که فکر میکردی
وقتی می بینی هنوز خیلی با اونی که فکر میکردی باشی..فاصله داری
مچاله میشی
پیش خودت " له " می شی ؛انگاری پرس شده باشی
و تا بخوای به خودت بیای
و تا بخوای مثل یه کاغذ مچاله شده؛ باز شی...خیلی مچاله می شی...خیلی !
* * *
وقتی سر حالی
وقتی حس می کنی و وقتی فکر میکنی
که دنیا مال توست
که بوی گل ؛ مال توست
وقتی سر یه کوچه ای میرسی از پس گل
و میدوی که بهش برسی و سرت میخوره به "بن بست " ی که ته کوچه است !
آن وقت " وا" می روی
"تا " می شوی
"می افتی"
وتا "بلند "شی
پس پس پس .......پس می ری
و باز می افتی !
تو ...تو برگشت هم ؛بنت... بسته است !
بسته
هیچ حس کردید اینجا چه جور جایی است؟
همین جا که بهش می گوئیم "وبلاگ".
حس میکنم اینجا دنیای خاصیه !
با یه دنیا آدم..یه دنیا حس ..
کلی دنیا توی اینجاست
با نفس های بی شمار!
یکی عاشق می شود !
یکی متنفر می شود!
یکی شاد..
یکی به قول همه تان ....غمگین !
یکی "دلقک"
یکی "قاه قاه " می خندد
یکی دنبال شکسته های خاطراتش است
یکی کودکی هایش را می جوید
یکی اشک هایش را
یکی بوهای قشنگ می خواهد
یکی خار است
یکی گل !
یکی پست
یکی پاک
یکی ...هم چنان چشم انتظار است !
و ما همه ...دنبال "یک" چیزی هستیم ...
یک چیز خوب....که بتواند "پرمان" کند...
با حرف
با ناز
با قهر
با اخمی در چین پیشانی
چشمکی ؛ در گوشه چشم
دستی ..مشت شده
مشتی ..وا شده
قلب هایی غرق در تلپ تلپ هایی بی قرار
وای ..که چقدر اینجا حرف است برای گفتن و شنیدن
برای زدن و در رفتن !
برای همه چیز...
همه چیز های یک زندگی زشت وزیبا
و ما با تمام اینهمه دارا...
با تمام این همه بودن هایمان
متلک هایمان
تیکه های مان !
و دوستی ها و شادی ها و جدایی ها و غم هایمان..
با تمام اینهمه شانه به شانه ماندن هایمان
کنار هم بودن هایمان
زانو به زانو نشستن هایمان..
فردا اگر یکی از ما دیگر اینجا نیاید...چه می شود؟
من اگر فردا نباشم و فرداهای دیگر ....
تو اگر نیایی و دیگر نباشی....
ما در اینهمه بودن هایمان....فراموش خواهیم کرد بودن هایمان را !
یادمان خواهد رفت که "او" بود !
ما به هم ...عادت میکنیم.به بوهای هم؛ حرف های هم؛لحظه های هم؛ما به باهم بودنمان ...عادت میکنیم و در این عادت..آنچنان غرق می شویم که" بازی آخر "را ؛ از یاد می بریم.
که روزی دور می مانیم از هم
بند کفش هایمان باز خواهد شد و تا زانو بزنیم ببندیم...هیچ کس نیست !
تو هیچ وقت نخواهی فهمید بر سر من چه آمده است !
من هیچوقت نخواهم فهمید ...کجای یادم !بودی
ما ..انگار درون گردابی هستیم که دور هم می چرخیم و می چرخیم
کنار هم ...شانه به شانه هم
خوب و بد
شاد و غمگین .........هر چه که هست؛ دور همیم
و یک روز این گرداب مارا خواهد بلعید
یک به یک ...دانه به دانه
و دیگر کسی نخواهد ماند !
بیائید ...با هم ؛ بهتر از این ...بیشتر باشیم !
من دیوانه ؛ بر هر عاقل فرزانه می خندم
بهر فرزانه کو خندد بهر دیوانه ؛ می خندم
هر آن بی ذوق و بی شوقی که زد لاف از خردمندی
برآن بی مایهء بیچارهء پر چانه؛ میخندم
یکی از عقل مینازد؛ دگر بر عشق می تازد!
براین خامان از عشق و خرد بیگانه؛می خندم
دلی کز عشق خالی شد؛برآن ویرانه می گریم
سری کز ادعا پر شد؛برآن انبانه می خندم
به مستی ؛چارهء غم کن!که من از دولت صهبا
چو مینا ؛بر بد ونیک جهان؛رندانه می خندم
بسا پیمان که می بندم بروز؛از بهر ترک می
چوشب شد؛ بر همان پیمان؛به یک پیمانه میخندم
* * *
چو می بینم که جان بازد؛بگرد شمع پروانه
برین جانباز می سوزم؛برآن جانانه می خندم
حدیث شمع و پروانه کهن شد؛در جهان نو
درین دنیای پر افسون؛بدان افسانه میخندم
اگر دندانهءقصری؛فرو خواند بدل پندم
ازین اندرز می لرزم؛برآن دندانه می خندم
و گر ساقی به میخواران کند ناز؛از پی جامی
برآن هر جایی افسونگرفتانه می خندم
چودر زیر عبای شیخ؛سبحهءتزویر
گهی بردام صیادو گهی بردانه می خندم
یکی می گفت:"مجلس خانهءملت بود"گفتم:
"گهی بر خانه؛گه بر ریش صاحبخانه میخندم"
*
بسیلی؛صورت نیلی؛چو آتش سرخ میدارم
زهشیاری پریشانم؛از آن مستانه می خندم
بسوز ایدل !بر این دنیای بی سوز و گداز ما !
مگو د...!به سوزشمع یا پروانه می خندم
می دانم خیلی غلط می کند ... ،
13 سال و 3 ماه و 8 روز و 6 ساعت و 23 دقيقه قبلولی چه کنم ... ؟!
دل♥ َم تو را می خواهد ...