❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
لحظه ها در تب احساس تو میمیرندُ
تو چه بی پروایی.
که نمی اندازی اینهمه خاطر خاموش که پا سوز تو شد به درون گوری
تو چه بی احساسی که بلند میخندی به همان قلبی که
نام تو حک شده بود بر رویش.
تو چه بی مقداری!
کاین همه عاشق دلسوخته را نشمردی.
همه پروای تو این است گل آلود شوی!
همه احساس تو اینست که مسموم بخندی و...
بخندی تا که نابود شوی.
همه مقدار تو اینست که فقط قد بکشی امّا
ذره ای قدر ندانی...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
برایم هیچ نمانده به جز وحشت سکوت به جز آرزوی مرگ تنها شدم ، گریختم از خود تا شاید این گریختنم باعث زندگی شود تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کسی را تا هیچ نگیرم سراغ خودم را اینک منم گریخته از بند زندگی دوباره با زندگی چگونه می توانم بسازم؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هیچکس با من نیست... مانده ام تا به چه اندیشه کنم... مانده ام در قفس تنهایی... در قفس میخوانم... چه غریبانه شبیست... شب تنهایی من... ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عشق اگر ایستادن سر کوچه است پس تیربرق از همه عاشق تر است تیربرقتیم !! رفیق
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . غضنفر زن نداشته ، میره محضر ماشین بفروشه طلاقش میدن ! هنوزم داره قسط مهریه میده ! . . .