در کودکی: پاك کن هایی ز پاکی داشتیم، یک تراش سرخ لاکی داشتیم، کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت، دوشمان از حلقه هایش درد داشت، گرمی دستانمان از آه بود،برگ دفترهایمان از کاه بود، تا درون نیمکت جا میشدیم ما پراز تصمیم کبری میشدیم، با وجود سوز و سرمای شدید ، ریزعلی پیراهنش را میدرید، کاش میشد باز کوچک میشدیم لااقل یک روز کودک میشدی
آدمهای ساده را دوست دارم. همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمر شان کوتاه است. بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد. آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب “ آدم ” می دهند...
شادمانی ها...شادی آور هستند؛اما غم ها چی؟
یک شوکولات "التموس"؛از آن شوکولات های شیرین وغم انگیز آمریکایی دهه 60 میلادی ؛می تواند عین زندگی من و شما باشد!شیرین و غم انگیز !
چیزی بین قصه های شاد و اندوه
یادی از داشته ها و نداشته ها
بودها و نبودها
وقتی چیزی می خواهد برود ؛بگذار برود !
تا وقتی چیزی باتو هست ..اورا دوست داشته باش
وقتی میخواهد برود ...جلوی اورا نگیر!
وقتی برگشت...قبولش کن
ووقتی قبولش کردی.........صمیمانه دوستش داشته باش.
آن نازنین سر قرارست ومهرت را ریشخند می کند:عشقو معرفت را داده به باد،با چه لذتی، به به می کند
....او که یک لحضه بی تودر هیچ بهشتی نمی نشست
:عشقش پول بودو ،عشقه پولی وفا نمی کند
افرین به ارایه ی جناسی که به کار بردی
14 سال و 8 ماه و 23 روز و 20 ساعت و 45 دقيقه قبلمرسی ...
14 سال و 8 ماه و 23 روز و 20 ساعت و 42 دقيقه قبل