تلفن همراه پیرمردى که توى اتوبوس کنارم نشسته بود زنگ خورد … پیرمرد به زحمت تلفن را با دستهاى لرزان از جیبش درآورد ، هرچه تلفن را در مقابل صورتش عقب و جلو کرد نتوانست اسم تماس گیرنده را بخواند … رو به من کرد و گفت ببخشید ، چی نوشته ؟ گفتم نوشته “همه چیزم” ؛ پیرمرد : الو ، سلام عزیزم … یهو دستش را جلوى تلفن گرفت و با صداى آرام و لبخندى زیبا و قدیمى به من گفت : همسرمه … مادر بچه هامه …
بخاطر تمام مهربونیات
13 سال و 4 ماه و 17 روز و 14 ساعت و 19 دقيقه قبلممنون محمد

13 سال و 4 ماه و 17 روز و 14 ساعت و 1 دقيقه قبل
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 20 ساعت و 10 دقيقه قبل