❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
---------------- کاش می دانستی ما را فرصت آن نیست که روزهای رفته را از سرگیریم و لحظه های بی بازگشت را تمنا کنیم. کاش می دانستی فردا چه اندازه دیر است برای زیستن، و چه اندازه زود است برای مردن ----------------------------
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شادي را هديه كن حتي به كساني كه آن را از تو گرفتند عشق بورز به آنها كه دلت را شكستند دعا كن براي آنها كه نفرينت كردند بهار شو و بخند كه خدا هنوز آن بالاست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بی قراریه کودکانه...دیدگاه .......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من خودم نیستم ؟!!.دیدگاه......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من دیگه برم .... شبتون خوش ...... بای دوستان و عزیزان .......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
لیوان اگر دستت هست زمین بگذار موکول کن به بعد نوشیدنت را تشنه تر از لب ه های لیوان ذهن دوستی ست که در حسرت شنیدن کلامی صادقانه بسر میبرد ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ملانصرالدین به یکی از دوستانش گفت: خبر داری فلانی مرده؟ دوستش گفت: نه! علت مرگش چه بود؟ ملا گفت: علت زنده بودن آن بیچاره معلوم نبود چه رسد به علت مرگش!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
لطیف ی خنده داری نیست ، قصه ی من و نفس .... وقتی در میدان زندگی ، در نبرد با او من نه دوم ، بلکه آخر میشوم ... گاه این قصه به شوخی دردناکی می ماند ... آری یک جای کار می لنگد ... وقتی بجای اینکه او در خدمت من باشد، من برده و بنده اش گشته ام ... جای مالک و مملوک عوض شده ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلم واسه تنهایی میسوزد چرا هیچکس او را دوست ندارد مگر او چه گناهی کرده که تنها شده جرم تنهایی چیست که هیچکس او را نمیخواهد دیشب تنهایی از اتاقم گذشت دنبالش دویدم ولی او رفته بود تنهای تنها نیمه شب او را مرده کنار حوض خانه پیدا کردم از گریه، چشمانش قرمز بود برایش گریستم، آخر او از تنهایی مرده بود، تنهایی مرد و من تنهاتر شدم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ان دم که با بالهای خیال اوج گرفتیم و از پله های نامریی احساس بالا رفتیم .لحظه ای که بودن را پشت پرده ی مه الود ارزوهای رنگین جا گذاشتیم و روزهایی که عشق سر بر اسمان می سایید و سکوت شده بود تنها بهانه ی بودنمان .تو را در باور هایمان می یافتیم و در تاریکی ممتد جاده ی سرنوشت از خاتم غم ها می گفتیم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شاید رفتن انقدر ها که فکر میکنم سخت نباشد! وقتی بود ونبودت فرقی نمیکند! وقتی نگاهی منتظرت نیست! وقتی چشمهایت فقط بیکرانه های سراب را می پاید! وقتی بی تو میتوان ازادانه نفس کشید چرا باید در بند بود وعاشق نام گرفت!؟ باید این عاشقی اینگونه را بگذارم و بگذرم!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همیشه فکر میکنم اشنا ترین اشنای تمام لحظه های بی خبری و سکوت منی.
؟؟؟؟؟؟
15 سال و 2 روز و 17 ساعت و 49 دقيقه قبل