❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عشق یعنی شاعری دلسوخته عشق یعنی آتشی افروخته عشق یعنی با گلی گفتن سخن عشق یعنی خون لاله بر چمن عشق یعنی شعله برخرمن زدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن عشق یعنی یک تیمم، یک نماز عشق یعنی عالمی رازو نیاز عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق یعنی آب بر آذر زدن عشق یعنی چون محمد پا به راه عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه عشق یعنی بیستون کندن به دست عشق یعنی زاهد اما بت پرست عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی یک شقایق غرق خون عشق یعنی درد و محنت در درون عشق یعنــی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن عشق یعنی قطعه شعر ناتمام عشق یعنی بهترین حسن ختام
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تولد دوباره ی من........... دیدگاه ......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وصل تو کجا و من مهجو کجا / دردانه کجا، حوصله ی مور کجا / هر چند ز سوختن ندارم باکی / پروانه کجا، آتش طور کجا
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فروغ ساحل شب های من باش / طلوع طالع فردای من باش / در این فصل خزان زندگانی / امید این دل تنهای من باش
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است ، تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
و هر چقدر هم که بشوئی پاک نمی شود.. رنگ حسرت لبهات در اندوه گفتن دوستت دارم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در صفحه ی شطرنج زندگیم تمام مهره هایم مات مهربانیت شد و من با اسب سفید قلبم به سوی تو تاختم تا بگویم شاه دلم دوستت دارم .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر می دونستی چقدر دوستت دارم همه آن چیزها که در بندت کشیده رها می کردی ، غرورت را ، قلبت را ، حرفت را ، ای کاش می دانستی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خودداری به هنگام سرگردانی و گمراهی ، بهتر از سقوط در تباهی هاست هرگز سرزنش ملامتگران تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد هوای نفس را با بی اعتنایی به حرام بمیران شناخت خود را در دین به کمال برسان آخرت را به دنیا مفروش
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظه ی باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر واقعا عشق را یافتی، به آن پرواز بده و رهایش کن. اگر خودش ماندن را انتخاب کرد، به این معناست که عشق واقعی تو همان است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تو پادگان چشمات رژه رفتم ، بی معرفت سهم من از عشق تو کلاغ پر نبود .
بازهم منم و یک برگه سفید و یه جعبه مداد رنگی و مدادی در دستم که نوک آن از خون بدنم روح میگیرد و تمام رقص هایش بر برگه رقص گریه چشمانم است.
15 سال و 2 روز و 21 ساعت و 30 دقيقه قبلمداد آبی را بر میدارم......همان مدادی که برای رنگ کردن آسمانمان همیشه در دستانمان بود...همان مدادی که با رنگ آرامشش و صدایی دریائیش برای هم آرامش نقاشی می کشیدیم
و حالا سبز را بر میدارم.....همان سبزی که برای همه فصول استفاده کردم تا معنای سردی زمستان نچشی؛تا پاییزت برگهایش سبز باشد و تابستان گرمت سبزتر از همیشه عمرت...همان سبزی که زندگیمان را با آن رنگ کردم تا همیشه در نشاط آن باشی و دل لطیفت هیچگاه نلرزد
حا نوبت زرد است......با زرد خورشید را می کشم که هماه گرمای عشق توست....همان روشنایی طلایی عشق توست؛همان عشق طلایی که داشتی و من داشتم...همان رنگ طلوع چشمانت در هنگام بیدار شدن خواب...خوابی که همیشه در آن می خندی...
قرمز را بر میدارم و در زیر پاهایت فرشی می کشم به بلندی آسمان و رویش را با تمام قلبم برایت طرحهایی از دل میزنم؛طرحی از تو و عشقت....و حال به لبهایت میکشم و آنها را مانند شراب ناب قرمز می سازم...رنگی که از دیدنش مست می شوم و خود را برای بو سه ای از لبان ویرانگرت که درون وجودم رو میمکد آماده می سازم.
و حال....هنگام مستی رنگ هاست...سازم را بر میدارم و میزنم و مدادها روح گرفته اند و در نقش صفحه میرقصند....چمنزار می کشند و گل و خانه ای می کشند...اما تو میگویی جاده بکش و من حال ساز نمیزنم
...میترسم بروی مثل آن روز که با گریه بین ریلها ندیدمت و چه سوختم...
اما ساز زدم اما تا جاده کشیده شد تو رفتی
حالا فهمیدم چرا جاده خواست