دلم تنگ است... تنگ خودم
تنگ روزهایی که من بودم وخدا و یک دنیا درد...
تنگ وقتهایی که من خدا را در پس هیچ داشتم...هیچ آرامشی ،هیچ راحتی،هیچ آسایشی...
ولی خدا همین جا کنارم بود و با من چای مینوشید...
از او نداشته هایم را خواستم. خدایست دیگر میدهد ،شاید دیر ولی میدهد...
ولی کاش ....!!!
دلم تنگ است...
تنگ نداشته ها وداشته هایم...
خدایا من حالا ،فقط دوباره خودت را میخواهم...
ودیگر هیچ.....
فقط با سایه ی خودم خوب میتوانم حرف بزنم
اوست كه مرا وادار به حرف زدن می كند
فقط او میتواند مرا بشناسد
او حتماً می فهمد
می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چكه چكه در گلوی خشك سایه ام چكانیده به او بگویم:
آی روزگار شدم دلقک غمگین
هیچ شباهتی به یوسف ندارم . . .
نه رسولم . . . نه زیبایم . . .
نه برای کسی عزیزم . . .
نه چشم به راهی دارم . . .
فقط در ”چـاه” افتاده ام!!!
نگاه به کفش های قشنگت کن دو عاشق ؛
13 سال و 2 ماه و 7 روز و 21 ساعت و 58 دقيقه قبلدو یار که بدون هم جایی نمیرن با هم خاکی
میشن با هم میرن زیر بارون ؛
اگه یکی فدا شد دیگری هم فدا میشه ؛
کاش آدمها از کفشاشون یاد میگرفتند رسم وفاداری و عشق رو