نفس میزنم و شیشه از بخار نفسم کدر میشود … نقاشی میکشم و پاکش میکنم … خوشم میاد و دوباره تکرار میکنم این بازی دوران کودکی را !
دارد برف میاید مثل همان روزها اما اینجا منم با سیگاری روشن پشت پنجره تنهایی !!!
دختر گفت: بشمار پسرک چشمانش را بست
و شروع کرد به شمردن: یک…دو… سه …چهار…..
دخترک رفت پنهان شود
آن طرفتر پسردیگری را دید که گرگم به هوا بازی میکند،
برّه شد و با گرگ رفت
پسرک قصه هنوز می شمارد…
چــہ سرنوشت تلخ و غریبے
ڪــہ هر بار ستاره هاے زندگے ات را
با בستهاے خوב راهے آسماטּ پر ستاره امید ڪنے
و خوב בر تنهایے وسڪوت
با چشمهایے خیس
از غرور پیونـב ستاره ها را بــہ نظاره بنشینے
وخموش و بے صدا
بــہ شاבے ستاره هاے از تو گشتــہ جـבا בل خوش ڪنے
وباز هم تو بمانے وتنهایے و בورے
و باز هم تو بمانے و یڪ عمر صبورے!!!
در لابه لای دلشوره ها و تـرس هایـم،
12 سال و 11 ماه و 20 روز و 21 ساعت و 53 دقيقه قبللب پرتگاه ایستاده ام..
میدانم دستـــــــم را نمیگیری..
فقط محض رضای خدا.. پرتــــــم نکــن…!!!