❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ای انسان، چه چیز تو را در برابر پروردگار کریمت
مغرور کرده است؟
ثروت بیکرانت؟ دولت بی پایانت؟
زندگی جاویدت؟ قدرت لایزالت؟ به کدامین هنرت می بالی؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
لحظه رفتنیست و خاطره ماندنی ... تمام ادبیات عشق را به نگاهی میفروختم اگر خاطره رفتنی میشد و لحظه ماندنی ...ا
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ستاره میشوم و به اقیانوس چشمهایت پیوند میخورم سرخی گونههایت ساحلی آشناست بوسه میزنم به این بندرگاه مخملی از این پهلو به آن پهلو میغلتم صدایم میکنی در سیاهی وجودم غرق میشوم که ته تاریکی فریادهایم شنیدنی است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلتنگم، مثل مادر بی سوادی که دلش هوای بچه اش را کرده ولی بلد نیست شماره اش را بگیره.
روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده كه زنش یهو ماهی تابه رو می كوبه تو سرش!
13 سال و 6 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 29 دقيقه قبلمرده می گه: برا چی این كار رو كردی؟
زنش جواب می ده: به خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت یه تكه كاغذ پیدا كردم كه توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود ....
مرده می گه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی كه روش شرط بندی كردم اسمش جنی بود.
زنش معذرت خواهی می کنه و می ره به کارای خونه برسه.
سه روز بعد، مرد داشت تلویزین تماشا می كرد كه زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر می كوبه تو سرش به طوری که مرده تقریبا بیهوش می شه.
مرد وقتی به خودش میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟
زنش جواب می ده: آخه اسبت زنگ زده بود!

13 سال و 6 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 29 دقيقه قبل