وقتی بچه بودم و روزهای بارانی داشتم ...مثل همین که می بینی می دویدم توی خیابون و زنگ در بچه ها را می زدم و همه را می کشیدم زیر بارون !آن قدر با آهنگ بارون می رقصیدیم که بارون خسته می شد و ابرها با نگاهی پراز بهت ...ما را تنها می گذاشتند !
آهای بارون........دلم برات تنگ شده !
به سلامتی اون #پسری که وقتی تو خیابون نگاهش به یه #دختر ناز و خوشگل میفته ؛ بازم سرشو میندازه #پایین و زیر #لب میگه : اگه #آخرشم باشی ... #انگشت کوچیکه ی #عشقمم نیستی.
خیلی سخته #کسی را #دوست داشته باشی .. و حاضر باشی همه #زندگیت را به پایش بریزی .... بعد وقتی #صداش کنی برگرده بهت بگه .. تو جای داداشم (برای دخترها ) یا خواهرم (برای پسرها )
بلانسبتِ شما!
این مطلب، یک سیاه نمایی اغراق آمیز است!
پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" چندی خوشگله؟"
سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:"زهرمار!"
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطر بودن تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده می دادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
من باید لباس هایت را بشویم و اتو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
.
.
.
.
مردی به من نشان بده تا امروز را به او تبریک بگویم!
@آناهیتا خدایا!دلتنگ شده ام به اندازه ی آسمانت!
دیروز آرزو داشتم می توانستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد،
اما امروز فهمیدم اتفاق هم که بیفتد،باز من زندگی خواهم کرد چون تو می خواهی!
@^`~اقاقیا( پاییز) ~`^ از خدا پرسیدم: اگردرسرنوشت ما همه چیز را از قبل نوشته ای، آرزو کردن چه سود داره ؟! گفت :شاید در سرنوشتت نوشته باشم: هرچه آرزو کنی......
یک روز به دل گفتم ؛کز باده بپرهیزد
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 8 ساعت و 10 دقيقه قبلبر مصطبه ننشیند؛و زمیکده بگریزد
زیرا که خردمندان؛گویندتن وجان را
از مستی و میخواری ؛صدگونه زیان خیزد
دل گفت:اگر روزی ؛اندرز تو بنیوشم
غم ساقی من گردد؛خون در قدحم ریزد
این ساقی هر جایی؛جام دل هر کس را
کز باده تهی بیند؛خاکش به دهان بیزد!
گرباده نباشد؛ غم؛در کشور جان ودل
صدولوله اندازد؛بس فتنه برانگیزد
من بندهء مینایم؛کزغم کند آزادم
با لشکرغم؛جزمی؛کس نیست که بستیزد
هرکس که نیامیزد؛باساقی میخانه
زهرغم جانکاهش؛باخون دل آمیزد
چون دست شود کوته؛از دامن مینایم
اهریمن غم؛ناگه,در دامنم آویزد
تن کاهداگر از می؛دل کاهد و جان از غم
از دشمن جان؛هرکس؛آن به که بپرهیزد
تا جان رهد اززندان؛می نوش و فدا کن تن!
تن را نبود قدری؛بی جان؛ببرد.....