از لاي قفسه هاي كتاب ؛ بر مي دارم و آرام ؛ رو ي فرش مي گذارم .
هميشه با احترام نگاهش كرده ام .
هميشه با احترام ..گوشش ؛داده ام.
هيچوقت بي احترامي نكرده ام و مثل يك قطعه الماس ؛ ستايشش كرده ام .
قابش را باز مي كنم و و كنار ديوار مي گذارم...جوري كه قاب سوراخ سوراخش ؛روبرويم باشد.
كيف بزرگ و بنفشش را مي گذارم كنارم و از لاي رديف نايلون هاي مربع شكلش...صفحه اي بيرون
مي كشم و ...دسته شاخدارش را ؛ كه به كر گدن مي ماند! به آرامي روي صفحه قرار مي دهم...صداي خش خشي مي ايد و لحظه اي بعد ... نواي دلنشينش...مرا به گذشته ها مي برد ..وه !كه چه شيرين است
شنيدن نوا هاي زيباي قديمي و صداهاي پرشور و واژه هاي پر معناو مملو از حس و نور!
گاهی وقت ها ؛آدمها وقتی می خواهند کاری بکنند ...چیزی بگویند...بکشند...بنوازند...ویا بنویسند؛یخ می زنند!
وا می روند؛بهت شان می زند و نمی دانند چه کنند!؟
این گاهی ها ؛کم نیستند!
آدم میترسد که جور دیگری دیده شود!
و یک چیز "خوب "را از دست بدهد
یک چیز عالی...خیلی خوب ؛که مثل عتیقه های دور و دراز میماند
چیزی ... که همتا نداشته باشد!چون چشمت میخورد به شعری که سالهاست با توست و می ترسی بخوانیش!
ـــــــــــــــــــ هعی روزگار ـــــــــــــــ
13 سال و 3 ماه و 2 روز و 13 ساعت و 39 دقيقه قبلاسمان هم گاهی دلش میگیرد من که ادمم.......................