نمیدانم چه مدت است روزهایم را به تنهایی به دوش میکشم!!مدتی است دلم در حسرت دیدنت مانده!!تنها دردم این است که شمارش روزهای نیامدنت از دستم درمیرود!!گاهی انگشتانت را به من قرض بده،کم آورده ام!!نیامدنت سوی چشمان خسته ام را برده،گاهی اشک نیست و من باز بی اشک ناله میزنم!!میدانم می آیی...!!!(
اولین جلسه ی کلاس بود، استاد اسامی بچه ها را یکی یکی می خواند،
رسید به اسم «بارانه». شخص مورد نظر را که پیدا کرد!
پرسید: واسه چی بارانه؟
دختر جواب داد: واسه اینکه روز تولدم بارون میومده !؟
یه نفر از ته کلاس داد زد : خوبه اون روز آفتابی نبوده !!!
مداد رنگی ها با تمام وجود رنگ امیزی کردند
13 سال و 2 ماه و 17 روز و 13 ساعت و 45 دقيقه قبلبی خبر از اینکه کاغذ رنگی شان سیاه وسفید چاپ میشود!