نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند بي خبر از کوچ درد آلود انسان ها باز هم دستي مرا چون زورقي لرزان مي کشد پارو زنان در کام توفان ها چهره هائي در نگاهم سخت بيگانه خانه هائي بر فرازش اشک اخترها و حشت زندان و برق حلقهء ز نجير داستان هائي ز لطف ايزد يکتا
... سپس بر مرغزاری فرود آمدیم از دیو لاخ، تل خاک، هامون، کوه، بیشه،بی پرچم، بی کرنا و دهل،شمشیرها ارغوانی و خفتان ها سرخ،پوتین کهنه بر زمین ساییدیم،لنگان، سنگین و دمغ،از راه رسیدیم...
نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند بي خبر از کوچ درد آلود انسان ها باز هم دستي مرا چون زورقي لرزان مي کشد پارو زنان در کام توفان ها چهره هائي در نگاهم سخت بيگانه خانه هائي بر فرازش اشک اخترها و حشت زندان و برق حلقهء ز نجير داستان هائي ز لطف ايزد يکتا
13 سال و 2 ماه و 2 ساعت و 57 دقيقه قبل