#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(31990 دفعه)
خــــوشبخـــت تـــــرین آدم هــــا ؛ اونــــایـــی هستــــن کــــه ایـــن جمـــله رو میشنـــوند : " عیــــــب نــــداره،
متنفرم از خاطره هایی که وقتی بهشون فکر میکنم میگم: وای من چقدر احمق بودم!
آدمی که رفتنش را فریاد میزند خودت بفهم که نمیخواهد برود داد میزند که دستش را بگیری و بگویی نروووووووووو !!!!!
تو به پاکی عقیقی مثل دریاها عمیقی فهمیدی چرا میخوامت ؟ آخه بهترین رفیقی
به سکوت سرد زمان هر دمي چون ني از دل نالان شكوه ها دارم روي دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم هر نفس آهي ست كز دل خونين لحظه هاي عمر بي سامان مي رود سنگين اشك خون آلودم ام دامان مي كند رنگين به سكوت سرد زمان به خزان زرد زمان نه زمان را درد كسي نه كسي را درد زمان بهار مردمي ها دي شد زمان مهرباني طي شد آه از اين دم سردي ها خدايا نه اميدي در دل من كه گشايد مشكل من نه فروغ روي مهي كه فروزد محفل من نه همزبان درد آگاهي كه ناله اي خرد با آهي واي از اين بي درديها خدايا نه صفايي زدمسازي به جام مي كه گرد غم ز دل شويم كه بگويم راز پنهان كه چه دردي دارم بر جان واي از اين بي همرازي ها خدايا وه كه به حسرت عمر گرامي سر شد همچو شراري از دل آذر بر شد و خاكستر شد يك نفس زد و هدر شد روزگار ما به سر شد چنگي عشقم راه جنون زد مردم چشمم جامه به خون زد دل نهم ز بي شكيبي با فسون خود فريبي چه فسون نا فرجامي به اميد بي انجامي واي از اين افسون سازي خدايا
خدایا باز این فصل خزان آمد صدای باد پاییزی دوباره نغمه خوان آمد غم پاییز و رنج مهر و شبهای دراز از پیش غروب بی قرار و نم نم باران زار آمد چه دلتنگم از این پاییز ، چه بیزارم از این غم ریز از این شبهای بی فردا از این پندار جان فرسا ، از این ناپخته گفتن ها که بود آنکس که فصل برگ ریزان را به نام فصل دلداران رقم میزد به فصل عاشقان دل ز کف داده به فصل مستی و میخواری و رندی به فصل سرو قدان کمان ابرو که سر بر گوش هم برده به نجوا راز می گویند به شهد و شاهد و شادی ، به شبهای سبک بالان رقم می زد که گفت این آسمان مهر بی همتا ست که گفت آخر غروب این خزان زیباست بیاید تا خزان برگ ریز عمر را بیند بیاید یک سفر با ما ببیند دردها پیداست غروب زنده ها اینجاست ببین اینجا درون خانه ام سرد است اگر بتوان بر این ویرانه نام خانه را بگذاشت که نتوانم چنین پنداشت به روی بام این ویرانه ام ابریست سیه چون شام تار من اگر باریدن آغازد چه خواهم کرد کجا خواهم شدن از زیر این بام مشبک گون کجا می خواهم این طفلان پاک و بی گناهم را از این بیغوله ها بردن دلم بی تاب و چشمم از پس شیشه میان باد پاییزی کشیده از کرانه تا کران بر آسمان پرواز تمام آسمان ابر است میا ای باد، مبار ای ابر مگر افغان طفلان را نمی بینی مگر سوراخهای بام ویران را نمی بینی شما را میدهم سوگند، بر گردید ولی می پیچد این طوفان ولی می بارد این باران چه بی تابانه می پیچد چه بی رحمانه می بارد ز آب دیده و باران زمین خانه لبریز است فلق فریاد می دارد که این مستانه پاییز است و سوز برگ ریزاش تنم را می دهد بر باد در آن هنگامه می دیدم که مام کودکان از درد پهلویش به خود میپیچد و دم برنمی آرد مبادا طفل معصومش ز درد او شود آگه مبادا شوی نالانش ز شرم از خود رود ناگه به هر زحمت صدایم کرد بنشینم و دستان نحیفش را درون دستهای خسته ام جا کرد نگاهش تیغ در چشمم فرو می کرد نفسهایش شماره می نمود اینک و طفلانم چو پروانه به گردش حلقه می بستند صدایش را به سختی می شنیدم من سرم را پیش آوردم خدایا این چه گفتار است وصیت میکند آیا؟ تو را اندر تمام زندگی یک خواهشی دارم که جان نو نهالانم از این ماتم سرا بردن مرا گر تاب آوردم در این ویران سرای حزن به دل مهر تو پروردم به پایم بند فرزندان تو را می خواستم،
می خواهمت اینک همین می گفت و ناگه، دستهایش از میان دستهای من به آرامی فرو غلطید دگر خاموشی مطلق و دیگر هیچ و دیگر هیچ چرا رفتی رفیق نیمه راه من ، چرا ما را رها کردی مگر بار ملال و غصه ام کم بود ، که بر آن داغ هجرانت بیفزودی چگونه بی تو بودن را توانم زین میان بردن خدایا این چه اقبالیست کنون از گریه لبریزم کنون از غصه مالامال وجودم را سراسر پر ز آه و اشک می بینم کنون آکنده از دردم تو رفتی و در این ویرانه تنهایم کنون تنهای تنهایم ولی راحت شدی جانا چه زیبا خفته ای اینک چه آرام و چه بی پروا دگر از درد و از رنج و غم و اندوه رها گشتی دگر از اشکهای گاه و بیگاهت رها گشتی رها گشتی از این زندان حزن آلود از این بخت سیاه تیره تر از شب کنون من مانده ام با بار غم هایم کنون من مانده ام با ضجه های طفل بیمارم صدایش می رسد بر گوش ، صدایی گنگ و وهم آلود صدای طفل بیمارم مگر ناگفته بودی سقف را خواهی مرمت کرد مگر این پنجره ها را نخواهی شیشه ای انداخت چراغت کو که گفتی خواهم آوردن پدر سرد است می بینی پدر می میرداین طفلت دریغ از سوز شمعی
هم پدر قوتی میان سفره دیگر نیست نگاه گرم مادر نیست صدایش تیر باران من است امشب میان زخمها زخمی دگر امشب نوای ناله اش بغض من است امشب میان دردها دردی دگر امشب و باز آهسته می گوید، مگر ناگفته بودی تو طبیبی خواهی آوردن به بالینم مگر احوال زارم را نمی بینی ، چه کردی بهر طفلانت به تن، تن پوشی از حرمان و پایم کفشی از اندوه و بر دستم طناب فقر و بدبختی ببخشیدی به جای مدرسه در کوره راه بی کسی درس غمم دادی پدر جانم به لب آمد مگر دل کنده ای از ما ، مگر ما را نمی خواهی و من با شرم می گویم چرا بابا چرا بابا خدایا این چه زندان است ببر ما را، بکش ما را چرا ما را چنین در فقر و بدبختی رها کردی مصیبتهای جانفرسا چرا بر جان ما کردی چرا با ما تو بد کردی مگر ما بندگی را از درت کم کرده ایم آخر که تو کم کرده ای از ما صفا و لطف و احسانت خدایا گر مفري نیست از درد و غم و ماتم بگیر از ما حیات ما بگیر از ما توجان ما از این زندان رهایم کن خلاصم کن بپنداری که از اول مرا خلقت نکردی هیچ چه خواهد شد که پنداری تنی چون من ز تنها هیچ چه احوالیست حال من هنوز از آسمان می بارد این باران و من همراه رگبارش مثال ابر می گریم خدایا کی رود ابر سیاه از بام نخواهد رفت می دانم هوای سینه سوزان است و من دائم هراسانم ز آهنگ گذشت عمر هراسانم از این پندار که فردا می شود آغاز ، و فرداهای دیگر هم در این اندیشه حیرانم ، چه خواهم کرد می دانی؟ زمستان باز در راه است.
کجای چهار فصل نام تو می گنجد . . .؟ رویش از توست بهار ، بهانه ، باران هم ! تو ... فصل پنجم شاعرانه های منی ...!