❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ان دم که با بالهای خیال اوج گرفتیم و از پله های نامریی احساس بالا رفتیم .لحظه ای که بودن را پشت پرده ی مه الود ارزوهای رنگین جا گذاشتیم و روزهایی که عشق سر بر اسمان می سایید و سکوت شده بود تنها بهانه ی بودنمان .تو را در باور هایمان می یافتیم و در تاریکی ممتد جاده ی سرنوشت از خاتم غم ها می گفتیم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شاید رفتن انقدر ها که فکر میکنم سخت نباشد! وقتی بود ونبودت فرقی نمیکند! وقتی نگاهی منتظرت نیست! وقتی چشمهایت فقط بیکرانه های سراب را می پاید! وقتی بی تو میتوان ازادانه نفس کشید چرا باید در بند بود وعاشق نام گرفت!؟ باید این عاشقی اینگونه را بگذارم و بگذرم!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من خسته ترین واژه ملموس شبم کاش در این وسعت تاریک یک نفر مرا می فهمید
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فکر اینکه تو بیای و من بی تو باشم ،خواب رو از چشمام میگیره...یاده لحظه خندهات میفتم و روز اولت که اومدی تو زندگیم.... عجب شب دلگیریه اهای با توام ای ستاره پوش شهر دلم....خنده هایم بر لبام تلخ هستن...من حاضرم دارو ندارمو ببخشم تا که برای من باشی...تا پروانه این شمع داغون باشی...من حاضرم بمیرم اما چشمام یکبار روی ماهتو ببینه تو همون ستاره پوشی که هروزمو با عطر گریه گلگون میکنی...نه گریه غم بلکه گریه برای عشقت... عجب شب دلگیریه تو برزخ زمانه گم شدم و دارم میسوزم...ردپاتو از ترانه هام ن گیر... اسم تو رو شنیدن برام بسه اما ناجی فاصله ها جهان من بی پناه هستش ...گلم جاده خستس ستاره پوش شبهای من جاده خستس هم از من هم از گریه های من عجب شب دلگیریه
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همیشه فکر میکنم اشنا ترین اشنای تمام لحظه های بی خبری و سکوت منی.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتی بغض هایت را فرو خوردی وفریاد بی صدایت میان هق هق گریه ها یک دنیا عاشقانگی شد وباریدن گرفت من نیز کنار این غم خواستنی همراه لحظه های بی قراری پشت این دلداگی سکوت زده بیچاره وار خانه کردم و دم نزدم. کاش چیزی بیشتر از سکوت برایت داشتم!کاش واژه ای میشناختم به عمق فاجعه ای که در دل به وقوع پیوست تا شاید میتوانست از من این گونه شکسته در خود نقشی بزند در قاب دلت ان زمان که چشما نت در گریز نگاهم بیقراری را به تماشا نشسته!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شریعتی به منتقدان خودش گفت : اندکی دیگر طاقت بیاورید... بزودی برای همیشه خواهم رفت!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شاید رفتن انقدر ها که فکر میکنم سخت نباشد! وقتی بود ونبودت فرقی نمیکند! وقتی نگاهی منتظرت نیست! وقتی چشمهایت فقط بیکرانه های سراب را می پاید! وقتی بی تو میتوان ازادانه نفس کشید چرا باید در بند بود وعاشق نام گرفت!؟ باید این عاشقی اینگونه را بگذارم و بگذرم!! تو رسم عاشقی نمیدانی!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتی در ایوان دلتنگی هایم مینشینم وبه منظره خزان زده تنهایی چشم میدوزم,این یاد توست که مرا به کوچه باغ های بهاری عشق میبرد و چه خوب است وقتی در بارش باران بهاری محبت چتر ها را میبندیم و تو دستانم را میگیری و با هم عطر عشق را تلاوت میکنیم و بوی خاک باران خورده لحظه های آشنایی در تار پود وجودمان میپیچد ,لحظه هایی که درختان روحمان سر در هم آوردند و به هم پیوستند و شکوفه دادند و بارور شدند و ...سیب...میوه ممنوعه عشق را نثار وجودمان کردند.... و درود باد برآن هنگامه که چشمانم را می بندم وتو...وتو گلبوسه مهربانی را از لبانم میچینی.. آه.. آن لحظه گویی همه شیرینی دنیا را در دلم آب میکنند ...و ستایش آن لحظه ای که دلم میخواهد ازشوق بمیرد, لحظه ای که پروانه دلم در شعله آغوش گرمت میسوزد و پر و بالش را نثار قدم دلت میکند تا منت نهی بر قلبم ,عشقم,که جاویدی در آن.. یاد باد خاطرات حال,گذشته و آینده مان..که با یاد آنهاست که خزان تنهاییم بهار میشود..با یاد شور انگیز توست که بهاری میشوم عشق من..ای که تمام یادها و لحظه هایم به فدای نیم گاهت..به دنیایم جان میبخشد شوق خنده هایت....