❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چه سَخت اَستـــ هَـم پـآييز بآشَد، هَـم اَبر بآشَــــد، هَـم بآرآن بآشَد ، هَـم خيآبآن ِ خيس بــــآشَــــــــــد اَمـــــآ نَه تـــــو بآشي نَه دَستي بَـرآي فِشُردَن بآشَد، نَه پآيي بَـرآي قَدَم زَدَن بآشَد وَ نَه نگآهـــي بَـرآي زُل زَدَن
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گاهی اینکه صبح ها دلت نمیخواد بیدار شی ، همیشه نشونه ی تنبلی نیست ، خسته ای از زندگی نمیخوای قبول کنی که یک روز دیگه شروع شده ....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تنها نشسته ام ...ناگاه چشمانم تار ... تار ... می شوند ... احساس می کنم که چیزی بر روی گونه ام می غلتد ! ... دست بر گونه ام می کشم ... مثل همیشه... اشک هایم بی اختیار جاری ست ... با پشت دستم اشکها را پاک می کنم ... باز هم احساس می کنم که چیزی بر گونه ام می غلتد ! ...باز دست بر روی گونه ام می کشم ! ... باز هم اشک بود ! ... خدای من ! ... چرا بی اختیار ؟ ! ... چرا بی هیچ مقدمه ای ؟ ! ... این اشک ها جاری ست ؟ ! ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نمیخواهم عاشقانه هایم مال دیگری باشدوقتی قلبم بی تاب توست....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گفته اند: روز محشر با كسی كه دوستش داری محشور خواهی شد! یعنی میبینمت؟! چقدر برای تمام شدنِ دنیا بی تابم...!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تلخ تر از خود جداییها آنجایی است که بعدها آن دو نفر هی باید وانمود کنند که چیزی بینشان نبوده که هیچ اتفاقی نیفتاده که از همدیگر هیچ خاطرهای ندارند هی باید وانمود کنند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر سادهام كه سالهای سال در انتظار تو كنار این قطار ِ رفته ایستادهام و همچنان ... به نردههای ایستگاهِ رفته تكیه دادهام
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مهــــم نیســـت نوشته های درهم و برهم مـرا بخـوانی یـا نــــه! مــن بـرای دلِ خستــه ام می نـویسـم... میخـــواهی بخـــوان... میخـــواهـی نخـــوان...! فـــقــــــط خـواهـش میکنـم... اگــــر خـوانـدی! عـاشقـانـه ام را تقــدیـم به " او " نکــن!!! مــن این را بـرای " تـــو " ســروده ام... نــــــه بـرای " او "
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ... همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم ...! با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی، چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آنگاه که دیگر خورشید طلوع نمیکند.. باران نمی بارد.. انسانها عاشق نمیشوند و صبح هیچوقت فرا نمی رسد.. آری... آری تورا فراموش خواهم کرد و آن روز... همان روزی است که بسترم خاک و تابوتی از چوب است
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شدو برمی گشت پرسیدند :چه می کنی ؟ پاسخ داد در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ... گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که عشقت............... در آتش می سوخت تو چه کردی ؟ پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد