❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اشکـــهایم که سرازیـــر میشوند دیری نمی پایدکه قنـدیل می بندد عجیــب ســـرد است هوای نبودنــــت ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مینویســــم نامه و روزی از اینجا میروم با خیال او ولی تنهــای تنــــها میروم در جوابم شاید او حتی نگویــد کیســــتی؟ شایـــد او حتی بگوید لایــق من نیســــــــتی! مینویسم من که عمــــــری با خیانــــت زیستم گاهی از من یـاد کـــــن اکنون که دیگـــر نیستم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سـکـــــــه ی زنـدگـیم شـیـــــــر نـدارد امــــــــا هـمـیـن خـطـی کـه مـــــــرا بـه تــــــو وصـــــــــــــــــل نـگـه مـی دارد را دوســـــــت دارمـــ ..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فرقـی نمـی کند !! بگویم و بدانـی ...! یا ... نگویم و بدانـی..! فاصله دورت نمی کند ...!!! در خوب ترین جای جهان جا داری ...! جایـے که دست هیچ کسـی به تو نمـی رسد.: دلــــــــــــــم.....!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چقدر سخته تمام اعضای بدنت بخواهند حرف بزنند اما ندانند چه می خواهند بگویند ... و چقدر سخت تر است که بدانی میخواهی چه بگویی ولی دیگر کسی نباشد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
رهگذر به مرداب رسید خطاب به او پرسید : راز مرگ دلخراش تو چیست ؟ مرداب : راز مرگ من هرگز فاش نشد اما اکنون که تو می خواهی پس، پایین تر آی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به دنبالم نیا امروز كه من بی تاب دیروزم چه دلتنگم از این باران كه می بارد بروی عشق من امروز برو دیگر مرا نشكن شكستم من همان دیروز همان دیروز كه تو رفتی ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عــطــ ــــر مــوهـــات نـ ـفـــس مــیـــده بـــه ایــ ــن قـــامـــت تــکیــده Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ღღگـــرفـ ـــتـــارم کـ ـردی گـــلـــم بـ ــا تـــو بـــارونـــی مـ ــیـــشـــه دلـــم ღღ
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ... همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم ...! با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی، چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!