#کتی جان ..... وقتی من خونه تنها بودم و خواهرم زنگ زد گفت #محمد#علی مرده ... انگار دنیا روی سرم خراب شد ... تا چند دقیقه ساکت بودم و گیج ... بعدش اومدن دنبالم و بردنم خونه داداشم ... وقتی رفتم بالای سرش بیهوش شدم و بردنم بیمارستان .... تا مدتها با کسی حرف نمیزدم و جواب تلفنها و اس هام را نمیدادم ... واقعا خیلی سخته ....
یک بار میخواستم رگم را بزنم که فهمیدن و نزاشتند ....
الان 4 سال هست سر خاک داداشم نرفتم .. چون هنوز باور ندارم اون رفته
من هرشب از دوری و دلتنگی اشکامو با بالشتم تقسیم میکنم..بالشتم قصه ی عشقمو میدونه،دیگه به اشکامو گریه زاری هام عادت کرده..عادت کرده راز اشکامو پیش خودش نگه داره.
!
13 سال و 2 ماه و 7 روز و 6 ساعت و 39 دقيقه قبل توسط آندروید