زیبــایــی را در نه در چشــم ُ ابــروی ِ دوستــان بلکــه در #فکر ُ #سیرتشــان جستجــو کردم ! و چــه بسیــار #زیبــا-اندیش ِ #زیبــا-سیرت در کنــار ِ خود یافتــم !
تلفن همراه پیرمردى که توى اتوبوس کنارم نشسته بود زنگ خورد … پیرمرد به زحمت تلفن را با دستهاى لرزان از جیبش درآورد ، هرچه تلفن را در مقابل صورتش عقب و جلو کرد نتوانست اسم تماس گیرنده را بخواند … رو به من کرد و گفت ببخشید ، چی نوشته ؟ گفتم نوشته “همه چیزم” ؛ پیرمرد : الو ، سلام عزیزم … یهو دستش را جلوى تلفن گرفت و با صداى آرام و لبخندى زیبا و قدیمى به من گفت : همسرمه … مادر بچه هامه …