#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(31990 دفعه)
آدمــی که دلتنــــــگ است هیـچ حرفـــی حالی اش نیست برایش فلسفـــــــــه نبافيد
مـــــن چقـدر دلتنگم و چقـدر تشنه لبخند کسی که بــــــاران را میشناسد دریــــــا رامیفهمد و میداند سنگ سنگ است و نباید پـــــرتاب کرد…..
درک زیبایی ... درکیست زیبا .....
ی سری تو خونمون هست..سه تا جلد کت و کلفته..میگن خوبه
☑ ... !/
من خوندمش یه کتاب راجع به شرایط اجتماعی زمان خودش از کتابای قوی و خوب هست بخونش
مرسی عزیزان .. حتما میخونمش ... کتاب کمدی الهی دانته را بارها خوندم .... عالی هست کتاب تاریخ 11 جلدی تمدن هم خوندم ... تاریخ طبری هم یکمی خوندم
گاه مي انديشم، خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي، روي تو را كاشكي مي ديدم . شانه بالا زدنت را، - بي قيد - و تكان دادن دستت كه، - مهم نيست زياد - و تكان دادن سر را كه، - عجيب ! عاقبت مرد ؟ - افسوس ! - كاشكي مي ديدم ! من به خود مي گويم : « چه كسي باور كرد « جنگل جان مرا « آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
... و چه روياهايي ! كه تبه گشت و گذشت . و چه پيوند صميميتها، كه به آساني يك رشته گسست . چه اميدي، چه اميد ؟ چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد . دل من مي سوزد، كه قناريها را پر بستند . كه پر پاك پرستوها را بشكستند . و كبوترها را - آه، كبوترها را ... و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.
نِمیخوآد حَذف کُنی
خیر
چیه ... خو فقط سوال کردم
گُفتَم کِ
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت يادگاران تواند . رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوكواران تواند . در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد رفته اي اينك، اما آيا باز بر مي گردي ؟ چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد !
در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخنگوي توام . من در اين تاريكي، من در اين تيره شب جانفرسا، زائر ظلمت گيسوي توام . شكن گيسوي تو، موج درياي خيال . كاش با زورق انديشه شبي، از شط گيسوي مواج تو، من بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم . كاش بر اين شط مواج سياه، همه عمر سفر مي كردم .
همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد ٬ پروازی نه گریزگاهی گردد. آی عشق آی عشق چهره آبیت پیدا نیست. ♣ و خنکای مرهمی بر شعله زخمی نه شور شعله بر سرمای درون آی عشق آی عشق چهره ی سرخت پیدا نیست ٬ ♣ غبار تیره تسکینی بر حضور وهن و رنج رهایی بر گریز حضور. سیاهی بر آرامش آبی و سبزه برگچه بر ارغوان آی عشق آی عشق رنگ آشنایت پیدا نیست.
با درودی به خانه می آیی و با بدرودی خانه را ترک می گویی ای سازنده! لحظه ی ِ عمر ِ من به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست: این آن لحظه ی ِ واقعی ست که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد. نوسانی در لنگر ساعت است که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد. گامی است پیش از گامی دیگر که جاده را بیدار می کند. تداومی است که زمان مرا می سازد لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.