#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(31990 دفعه)
اشک یک لحظه به مژگان بار است فرصت عمر همین مقدار است زندگی عالم آسایش نیست نفس آیینه این اسرار است بس که گرم است هوای گلشن غنچه اینجا سر بیدستار است شیشهساز نم اشکی نشوی عالم از سنگدلان، کهسار است خشت داغیست عمارتگر دل خانه آینه یک دیوار است می کشی سرمه عرفان نشود بینش از چشم قدح دشوار است همچو آیینه اگر صاف شوی همه جا انجمن دیدار است گوشکو تا شود آیینه راز ؟ ناله ما نفس بیمار است درد گل کرد ز کفر و دین شد سبحه اشک مژه، زنار است نیست گرداب صفت آرامم سرنوشتم به خط پرگار است از نزاکت سخنم نیست بلند از صدا ساغر گل را عار است غافل از عجز نگه نتوان بود آسمان ها گره این تار است نکشد شعله سر از خاکستر نفس سوختگان هموار است بیدل از زخم بُود رونق دل خنده گل نمک گلزار است از : بیدل دهلوی
ساز من آزادگی، آهنگ من آوارگی از تعلق تار نتوان بست قانون مرا عمر رفت ودامن نومیدی از دستم نرفت ناز بسیارست بر من بخت واژون مرا بسکهوحشت کردهاست آزاد، مجنونمرا لفظ نتواندکند زنجیر،مضمون مرا در سر از شوخی نمیگنجد گل سودای من خم حبابی میکند شور فلاطون مرا داغ هم در سینهام بیحسرت دیدار نیست چشم مجنون نقش پا بودهست هامون مرا کو دم تیغیکه در عشرتگه انشای ناز مصرع رنگین نویسد موجهٔ خون مرا ساز من آزادگی، آهنگ من آوارگی از تعلق تار نتوان بست قانون مرا از لب خاموشتوفان جنون را ساحلم این حباب بینفس پل بست جیحون مرا عمر رفت ودامن نومیدی از دستم نرفت ناز بسیارست برمن بخت واژون مرا داغ یأسم ناله را درحلقهٔ حیرت نشاند طوق قمری دام ره شد سرو موزون مرا عشق میبازد سراپایم بهنقش عجز خویش خاکساریهاست لازم بید مجنون مرا غافلم بیدل زگرد ترکتازیهای حسن میدمد خط تاکند فکر شبیخون مرا از بیدل دهلوی
چرا ؟
باشه نمیرم ... قول میدم تا موقعی که باهام دوست باشید دیگه حرف از رفتن نزنم ....
آفرین !
با تشکر.خخخخخ
(( میگه تا موقعی که خوب نشدی گوشیت را #اف کن ))
خوب راست میگه با بقیه حرف میزنی ویروس بهشون منتقل میکنی
نه بابا .. میگه بدون موبایل میتونی استراحت کنی .... (( اخه همیشه با موبایلم کار میکنم ))
معتاد شدی رفت.
هم چنان حالم خوب نیست ! احساس می کنم شکست خورده ام ، در زمان ُ در عرض ! از که ؟ صحبت ِ کَس نیست ... نمی دانم ... احساس می کنم ، کلمه ی ابد گنجشک ِ وجودم را مسحور ِ چشمان ِ خود کرده است !
دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟ واسطه نیار، به عزتت خمارم حوصلهی هیچ کسی رو ندارم کفر نمیگم، سوال دارم یک تریلی محال دارم تازه داره حالیم میشه چیکارهام میچرخم و میچرخونم ٬ سیارهام ! تازه دیدم حرف حسابت منم طلای نابت منم تازه دیدم که دل دارم، بستمش ! راه دیدم نرفته بود ، رفتمش جوونهی نشکفته رو ، رستمش ویروس که بود حالیش نبود ، هستمش جواب زنده بودنم مرگ نبود؛ جون شما بود؟ مردن من مردن یک برگ نبود؛ تو رو به خدا بود؟ اون همه افسانه و افسون ولش؟ این دل پر خون ولش؟ دلهرهی گم کردن گدار مارون ولش؟ تماشای پرندهها بالای کارون ولش؟ خیابونا، سوت زدنا، شپ شپ بارون ولش؟ دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟ گفتی بیا زندگی خیلی زیباست؛ دویدم ! چشم فرستادی برام تا ببینم؛ که دیدم ! پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟ کنار این جوب روون معناش چیه؟ این همه راز، این همه رمز این همه سر و اسرار معماست؟ آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والله! مات و پریشونم کنی که چی بشه؟ نه بالله! پریشونت نبودم؟ من ، حیرونت نبودم؟ تازه داشتم میفهمیدم که فهم من چقدر کمه اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه انجیر میخواد دنیا بیاد، آهن و فسفرش کمه چشمای من آهن انجیر شدن حلقهای از حلقهی زنجیر شدن . . . عمو زنجیر باف ، زنجیرتو بنازم چشم من و انجیرتو بنازم چشم من و انجیرتو بنازم
اعتراف من زنگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم! دين را دوست دارم ولي از كشيش ها مي ترسم! قانون را دوست دارم ولي از پاسبان ها مي ترسم! عشق را دوست دارم ولي از زن ها مي ترسم! كودكان را دوست دارم ولي از آينه مي ترسم! سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترسم! من مي ترسم ، پس هستم اين چنين مي گذرد روز و روزگار من من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم! از زنده ياد حسين پناهي
خورشید جاودانه می درخشد بر مدار خویش ماییم که پا جای پای خود مینهیم و غروب میکنیم هر پسین
ميزي براي كار كاري براي تخت تختي براي خواب خوابي براي جان جاني براي مرگ مرگي براي ياد يادي براي سنگ اين بود زندگي!؟
بی روی تو گشت لاله گون مردم چشم بنشست ز دوریت به خون مردم چشم افتادی اگر ز چشم مردم چون اشک در چشم منی عزیز چون مردم چشم
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند
اشک یک لحظه به مژگان بار است
12 سال و 11 ماه و 19 روز و 9 ساعت و 10 دقيقه قبلفرصت عمر همین مقدار است
زندگی عالم آسایش نیست
نفس آیینه این اسرار است
بس که گرم است هوای گلشن
غنچه اینجا سر بیدستار است
شیشهساز نم اشکی نشوی
عالم از سنگدلان، کهسار است
خشت داغیست عمارتگر دل
خانه آینه یک دیوار است
می کشی سرمه عرفان نشود
بینش از چشم قدح دشوار است
همچو آیینه اگر صاف شوی
همه جا انجمن دیدار است
گوشکو تا شود آیینه راز ؟
ناله ما نفس بیمار است
درد گل کرد ز کفر و دین شد
سبحه اشک مژه، زنار است
نیست گرداب صفت آرامم
سرنوشتم به خط پرگار است
از نزاکت سخنم نیست بلند
از صدا ساغر گل را عار است
غافل از عجز نگه نتوان بود
آسمان ها گره این تار است
نکشد شعله سر از خاکستر
نفس سوختگان هموار است
بیدل از زخم بُود رونق دل
خنده گل نمک گلزار است
از : بیدل دهلوی