❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فـرض کـن بــه عـکــاس بـگـویــــــــم : تـارهـای سـپـیــــــد را سـیــاه کـنـــــــد..... و چـیـــــن و چـروك هـا را مـاسـت مـالـــــــی... و حـتـی از آن خـنـده هـا کـه دوسـت داری بـرایـم بـکـارد، بـاز هـم از نـگـاهـــــــــم پـیـداسـت چـقــــدر ... بـه نــبـــودنـــت خـیـره مـــانــــــده ام...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کلاف زندگیم بدجور داره میپیچه و گره خورده . دلم را گم کرده ام . فکر می کنم لای روزمرگی های زندگیم باشد و یا لای بدوبدو های زندگی ام
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همیشه نباید همه چیز را توضیح داد... وقتی کسی برای نداشته هایت بهانه میگیرد بهتر است او را هم نداشته باشی تا به نداشته هایت اضافه شود....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اینطور نمیشود باید یک غریق نجات همیشه همراهم باشد غــرق در فـکرت شدن اصلا دست خودمــ نیست.....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
باران بهانه ای بود که زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی. کاش نه کوچه انتهایی داشت و نه باران بند می امد.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به کلاغــــها بگویید: قصه ی من اینجا ... تمام شد، یکی.. بود و نبود مرا با خود برد... !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ترک میکنم و تنهایت میگذارم.... تا بیش از این انرژی ات را صرف نکنی برای.... صادقانه دروغ گفتن خالصانه خیانت کردن و عاشقانه بی وفایی کردن.... و هر چه بیشتر خودت را از چشمم انداختن...!!!! و چه حس پوچی بود این که میپنداشتم... لایق اعتمادی...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من تصوراتم از تو با " کــــــــاش " گره خورده تـــو ، توقعاتت از من با " بایـــــــــد" ..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
متاسفانه بعضی از آدم ها هستند که : بی غذا ، دو ماه دوام می آورند ؛ بی آب ، دو هفته ؛ بی هوا ، چند دقیقه ؛ و بی "وجـــدان" ، خـیلی ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند و...و من همچون غربت زده ای در اغوش بی کران دریای بی کسی به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید بانوی دریای من دنبال تو میگردم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چقدر سخته پس از پشت سر گذاشتن کلی خاطره ی قشنگ... با بی اعتنایی و بی تفاوتی بهت بگه: هر جور راحتی کسی مجبورت نکرده بمونی!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتی بغضم شکسته شد و نفس هایم غرق شد در اندوه و بی تابی فقط "سکوت" با من بود. گاهگاهی که تنم خسته از لحظه ها به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده می شد شب هایی که بالشم خیس می شد از اشک شبانه حسرت فقط "سکوت" با من بود
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نیازهای کاغذی... نیازهایم را درون قایقی کاغذی گذاشتم و به دریای سکوت سپردم. وقتی برآورده نمی شوند همان بهتر به دست سکوت بسپارمشان. جایشان امن تر خواهد بود، به یقین!