❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . ده تا سنگک خریدیم ملت یه جوری نگاه میکنن انگار پرادو سوار شدیم! والللا ! . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هر گاه در وادی پر هیاهوی زندگی از قلوب بی عاطفه ی انسان ها خسته شدی تنها قلب من را به یاد آور که فقط به خاطر تو می تپد گر میان هر نگاهی صوت غمگینی شنیدی یاد کن از قلب من
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یادش بخیر... زندگی رسم خوشایندی است . زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ، پرشی دارد اندازه عشق
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر ولی از این دو دردناک تر این است... که ندانی باید صبر کنی یا فراموش.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آندم که بر روی برگ زرد چهره ی خسته ام دانه های شبنم آرزو به میهمانی می نشینند،... آندم که دلم شیشه ی رحم میشود وسنگدلان سنگ بیرحمی،... آندم که همچو محکومی که منتظر آخرین کلام قاضی باشد، منتظر آخرین حکم سرنوشت هستم،... آندم که تنهایی رابا نوای بلند غریبی به گوش تار و پود دلم زمزمه میکنم،... آندم که با صدایی غمناک بر فضای غبارآلود دلم ناله ی اشک سر میدهم،... آندم که قلبم به تاراج سنگدلان میرود وهیچ برایم نمی گذارند جز اشک و آه،... آندم که از جاده های سرنوشت میگذرم و به دره های تاریک شکست میرسم،... آندم که از تابش مستقیم غمها تمام وجودم میسوزد و تمام درونم خاکستر میشود،... آندم که خود را از همه جدا ،به طوفان سرنوشت می سپارم،... آندم که دریای امیدم طوفانی میشود و آنرا آرامشی نیست،... آندم که کاخ آرزوهایم در سکوت و تنهایی و نومیدی فرو میرود و خاموشی تمام وجودم را فرا میگیرد،... آندم مرا دریاب...!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
لحظه ها در تب احساس تو میمیرندُ تو چه بی پروایی. که نمی اندازی اینهمه خاطر خاموش که پا سوز تو شد به درون گوری تو چه بی احساسی که بلند میخندی به همان قلبی که نام تو حک شده بود بر رویش. تو چه بی مقداری! کاین همه عاشق دلسوخته را نشمردی. همه پروای تو این است گل آلود شوی! همه احساس تو اینست که مسموم بخندی و... بخندی تا که نابود شوی. همه مقدار تو اینست که فقط قد بکشی امّا ذره ای قدر ندانی...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
برایم هیچ نمانده به جز وحشت سکوت به جز آرزوی مرگ تنها شدم ، گریختم از خود تا شاید این گریختنم باعث زندگی شود تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کسی را تا هیچ نگیرم سراغ خودم را اینک منم گریخته از بند زندگی دوباره با زندگی چگونه می توانم بسازم؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هیچکس با من نیست... مانده ام تا به چه اندیشه کنم... مانده ام در قفس تنهایی... در قفس میخوانم... چه غریبانه شبیست... شب تنهایی من... ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چرا هیچکس مراباور ندارد... به تنهایی پناه آوردم "ازروی ناچاری به دنیای کسان بی کس دشتهای آمالی چرا هیچ کس مرا باور ندارد که من هم از همان خاکم همان خاکی که در سرتاسر گیتی خداوند جهان بانام(انسان)خلق کردو برای هرکسی یک سرنوشتی راسرشت چرا هیچکس مراباور ندارد.... چرا......چرا......چرا.....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چند وقت حس برای زندگی ندارم.... نمیدونم چرا.... شاید دلیلش تنهایی باسه.... انگار دنیا برام به اخر رسیده.... شایدم تازه اول دنیام.... ولی هر چیزی که هست..... امید چندانی نیست.... فقط بعضی مسائل هست که تا حالا امیدوارم کرده.... نمیدونم تا کجا میتونم ادامه بدم ..................تا کجا...؟؟؟؟؟؟؟
چرا عسل جان
14 سال و 3 ماه و 8 روز و 22 ساعت و 10 دقيقه قبلالینا ... خوب ب خودم میگفتی ...
14 سال و 3 ماه و 8 روز و 22 ساعت و 10 دقيقه قبل10 تا نون سنگک؟؟؟؟
14 سال و 3 ماه و 8 روز و 22 ساعت و 2 دقيقه قبل
14 سال و 3 ماه و 8 روز و 22 ساعت قبل
14 سال و 3 ماه و 8 روز و 21 ساعت و 59 دقيقه قبل