نشسته ام کنار افکارم ... رفتنم را تصور میکنم ... و #رزهای-آبی دستهایت که روی خاک پخش میشوند ... و دستهای من که زیر خروارها خاک پرپر دستهایت شده اند ... اشک میریزم به حال آنروزهایمان ... رفتنم خوب است؟؟؟؟ ... نمیدانم اما ... ماندنم هم خوب ماندنی نیست ... "ارکیده"
کسی اینجا به #یادش نیست...که دنیا زیر #چشماته...یه عمره #یادمون رفته...زمین داره #مکافاته...فراموشم شده،گاهی...که من اینجا،چه ها کردم...که روزی باید از اینجا...بازم پیش تو برگردم...خدایا!وقت برگشتن...یکم با من،#مدارا کن...شنیدم گرمه #آغوشت...اگه میشه منم جا کن...
چشم به آسمان دوخته ام ... چشمک ستارگان را نمیخواهم ... #ماه-سرخی را به امواج خروشان دلم قول داده ام ... دریا که باشی ... ماه میخواهد که ... ماهیانت را سرشوق بیاورد و... جزر مدی سازذ که ... ساحلی را به زیر آب فرو ببرد ... "ارکیده"
دلیل دلایل بودنم را مــــــــرور میکنم ! هر روز از تعدادشان کــــم میشود! آخرین باری که شمردمشان تنها یک دلیل برایم مانده بود..! آنهـــــــم دیدن تو بود !!
تو ای محبوبترین میهمان دنیایم نمیخوانی چرا ما را؟؟
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبهات را گرچه بشکستی ببینم من تو را از درگهام راندم؟
اگر در روز سختیت خواندی مرا اما به روز شادیت
یک لحظه هم یادم نکردی به رویت بنده من هیچ آوردم؟؟
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور، آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت، خالقت اینک صدایم کــن مرا با قطره اشکی
پیش آور دو دست خالی خود را، با زبان بستهات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکستهات را میشنیدم
غریب این زمین خاکیم آیا عزیزم حاجتی داری؟
تو ای از ما اکنـــون برگشتهای اما کلام آشتی را تو نمیدانی؟
ببینم چشمهای خیست آیا گفتهای دارند؟
بخوان ما را بگردان قبلهات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت میکشی از من بگو، جز من کسی دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم شروع کن
یک قدم با تو تمام گامهای ماندهاش با من!