قطار می رود... تو می روی ...تمام ایستگاه می رود... و من چقدر ساده ام....که سال های سال...در انتظار تو... کنار این قطار رفته ایستاده ام ...و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام....قیصر امین پور
@پــــــو Jــ▼ـــہ درست است ڪﮧ بعضے ها بوده اند و بعضے ها هستند! و خیلے ها هم بعدا مے آیند! اما من مے خواهم عزیزه ِدله تو باشم مے دانی...؟؟ این را از همه بیشتر دوست دارم.
همیشه حرف هایی هست که نباید به هیچ کس گفت، حتی بدترین دشمنت! ولی گاهی وقتا لازم میشه که همون حرفارو به کسایی که عاشقانه دوستشون داریم بگیم، با این که هم ناراحت میشیم از گفتنشون و هم پشیمون ولی لازمه!!!
نمیخواستم نام ِ چنگیز را بدانم
نمیخواستم نام ِ نادر را بدانم
نام ِ شاهان را
محمد ِ خواجه و تیمور ِ لنگ،
نام ِ خفّت دهندهگان را نمیخواستم و
خفّت چشندهگان را.
میخواستم نام ِ تو را بدانم.
و تنها نامی را که میخواستم
ندانستم...
خدایش بیامرزد
برای ""تــــــــــــو"" به دوستی سوگند هر آنچه خواهی از من بخواه... صبر مخواه ...که صبر ... راه درازی به مرگ پيوسته ست....تو آرزوی بلندی و.... دست من کوتاه... تو دور دست اميدی و پای من خسته است ....همه ی وجودم مهر تو است .... چراغ چشم تو سبزست ....و راه من بسته است