فكر مي كردم آدم ها همانطور كه آمده اند؛ مي روند. نمي دانستم كه نمي روند . مي مانند . ردشان مي ماند حتي اگر همه چيزشان را هم با خودشان بردارند و بروند...
خــَنده ام میگــیرد، وقـتی پـس از مــُدت ها بی خــبری... بی آنکه یک بــار سـراغی از مـَن بگیـــری، میگـویی:دلـَم بـرایت تنـگ شـُده ... یـا مـَرا به بــازی گــرفته ای یـا معـنی دلتــَنگی را نمیفـَهمی...
اوووو بابا به به بـــَــهـــ ... ... اصن " آزــــآدی " چه رنگ و بویی میده ها!ا!ا!ا!ا!ا!ا!ا!ا...!
.
.
بودیم حالـآ تو انفــرـــآدی ... حال میداد بابـــآ ... ...
و من مسافرم، ای بادهای همواره! مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید. مرا به کودکی شور آبها برسانید. و کفشهای مرا تا تکامل تن انگور، پر از تحرک زیبایی خضوع کنید. دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر، در آسمان سپید غریزه اوج دهید. و اتفاق وجود مرا کنار درخت، بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک. و در تنفس تنهایی، دریچه های شعور مرا به هم بزنید. روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز، مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید. حضور "هیچ" ملایم را، به من نشان بدهید.