تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش// دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست// من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما // آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست // آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است// حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست // امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست// فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
خدای من...! نه انقدر پاکم که کمکم کنی// و نه انقدر بدم که رهایم کنی...! میان این دو گمم! هم خود را و هم تو را ازار میدهم... هر چقدر تلاش کردم نتوانستم انی باشم که تو خواستی و هرگز دوست ندارم انی باشم که تو رهایم کنی...! انقدر بی تو تنها هستم که بی تو یعنی"هیچ" یعنی "پوچ" ! خدایا هیچ وقت رهایم نکن....!!
می توانی بروی قصه و رویا بشوی / راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی / ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی / من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی ... !/ [مهدی فرجی]
یک دقیقه سکوت!! به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند! به خاطر امیدهایی که به نا امیدی مبدل شدند ... به خاطر شب هایی که با اندوه سپری كردیم! به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد! ...یك دقیقه سكوت! به احترام کسانی که شادی خود را با ناراحت کردنمان به دست آوردند! بخاطر صداقت که این روز ها وجودی فراموش شده است! بخاطر محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردید! یک دقیقه سکوت! به خاطر حرف های نگفته!!
می خــــــــواهـــــــــم بـــــه یاد مـــن باشــــــــی اگـــــــــــر تــــو به یاد من باشی عین خــــیالم نیست که هـــــمه فراموشم کنند.......................!
اگر هم اکنون فرشته ای ندایم دهد که .. خدایت یک سهم آرزو عطایت کرده است .. بی درنگ .. ساعتی از دیدار تو را خواهم خواست .. و دیگر هیچ .. دلتنگت هستم بیشمار .. ای ماندنی ترین ماندگار.