پاپــ مسعود آورد ــتی
مادری برای بیدار کردن پسرش رفت. ( ادامه در دیدگاه )
پاپــ مسعود آورد ــتی
دانشگاه نجف آباد کس دیگه ای نبووووووووووووووووووووووووووود؟
پاپــ مسعود آورد ــتی
شما یادتون نیست اون زمان که غلط گیر نبود یه پاک کن های دو رنگ بود یه طرف قرمز یه طرف آبی... آبی واسه پاک کردن خودکار بود که به تنهایی هیچ تاثیری نداشت باید تف میزدیم بهش دفترامونم پاره میشد و بسیار هم شاد بودیم....
پاپــ مسعود آورد ــتی
من و تو ما میشویم ... قطره دریا میشویم ... مشت بر هاوان ظلم ... بازهم از نو که پیدا میشویم ... روزماست این بیست و پنجم روزه ما.... آتش از خاکستری بازم هویدا میشویم ... ما نه از سستی و ازرخوت سخن ... بهر کاری نومهیا میشویم ... هموطن ای هم غم و هم رنج من ... بازبرخیز و تو برکن این ستم ...
پاپــ مسعود آورد ــتی
درود وهزاران درود..چه عجیب عمل می کنداین قشر متوسط فهمیده روشنفکر ایرانی ..ارام وخموش وگه خفته عموما(لایک نمیزند..میخواند.میشنود..ارام ساکت..)..ولی وقتی میشنودودرمیابد که انچه را که سخت دوست میدارد دارد از دست میدهد(تصانیف وترانه های خاطره انگیزرا)سریع تند درصفوف انبوه میشورد میخروشد مینویسدو وفریاد میزند لایک میزند..این همان اتش گرم زیر خاکستر است بدون دود بدون شعله سرکش ولی گرم فراوان انبوه.. عجب حکایتی دارد این طبقه متوسط ایرانی....
پاپــ مسعود آورد ــتی
مرحوم حاج محمد علي فشندي تهراني (ره) مي گويد که در مسجد جمکران سيدي نوراني را ديدم، با خود گفتم اين سيد در اين هواي گرم تابستاني از راه رسيده و تشنه است ظرف آبي به دست او دادم تا بنوشد و گفتم: آقا! شما از خدا بخواهيد تا فرج امام زمان (ع) نزديک گردد. حضرت فرمودند: «شيعيان ما به اندازه آب خوردني ما را نمي خواهند. اگر بخواهند و دعا کنند فرج ما مي رسد.»
پاپــ مسعود آورد ــتی
قرارمان فصل انگور , شراب که شدم بیا , تو جام بیاور من جان .
پاپــ مسعود آورد ــتی
توسط API
کــــــــاش آدم هیــــــــچ وقــت نفهــــمــه یــــــــه حـــرفایـــــــی دروغ بـــــــــوده...!
پاپــ مسعود آورد ــتی
توسط API
کاش دل آدمها ،
بدون تجربه ،
می فهمید که دلبستن به کلاغی که دل دارد
بهتر از دل باختن به طاووسی است
که فقط ظاهر خوشگل دارد !
مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است.
14 سال و 11 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 50 دقيقه قبلپسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه.
مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه.
پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد.
... مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه.
پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟
مادر: یک تو الآن پنجاه و دو سالته. دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!