Reyhaneh
تو رو آرزو نکردم....این یعنی نهایت درد.... خیلی چیزا هست تو دنیا که نمی شه آرزو کرد....
Reyhaneh
غمگینــــــم... همانند جوانی که لحـــــظه ی اعدام... به گریه مادرش می خندید... خاطـــــرش آمد بچگی اش گفتــــه بود... خنده ات آرامـــــــم می کند پســــــرم...
Reyhaneh
غنچه تا غنچه است در حجاب است و هیچ کس هوس چیدن آن را نمی کند
Reyhaneh
میگه: هيچ وقت قول يك پسر بچه رو جدي نگير اما هميشه از تهديدات يك دختر بچه بترس...
Reyhaneh
دیگر تمام شد.... ارزوهایم را گذاشتم دم کوزه.... با ابش.... قرص های اعصابم را میخورم.....
Reyhaneh
نگاهم برای تو فقط بگذار غمش را جدا کنم....نمی دانم چیزی هم تهش می ماند یا نه؟!!!..... دوریت سخت تنهایم کرده..... چشم انتظار آمدنت ......به تمام راه ها که به کلبه ی حقیرانه ام ختم می شوند خیره ام.... زودتر بیا... دیگر چیزی از نگاهم باقی نمانده
Reyhaneh
مي دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني
Reyhaneh
تو بغض میکنی و من اینجا نفس کم می آورم..... چند بار بگویم نفسم به نفس تو بند است..... بشکنش....! بغضت را میگویم......دارم خفه می شوم