√ ∂нαмε
دور می مانم از تو ............چون حس میکنم میان لحظه هایت نیازی ب من نیست ...........
alireza sadeghi
در من جنازه ای متحرک بود با خواب های قی شده سر می کرد در تو سری که می زند از دیوار... و قرص هات داشت اثر می کرد با فلسفه به حکم شکم سیری، با منطق شکسته ی تعمیری! شب ها درخت سرو اساطیری در باغ، واردات تبر می کرد استاد از ازل به عدم می رفت، از کوچه ی بغل به حرم می رفت تا از شکم به زیر شکم می رفت، اردک اگر نبود پسر می کرد!! ماهی شدی به وسوسه ی اِشراق! شب های درک هستی و استفراغ رگ می زدی به تیغ ترین برّاق! خون، کوسه را اگرچه خبر می کرد با بنگ در میان جنون رفتن، با یک سرنگ داخل خون رفتن
nonaa
دَر نُقطِهـ ای ، کَمی دور ، کَمی نزدیکـــــ ... او نَفَس می کِشـَد ... همیـن کافـی ستـــــــ ...
فِکــ ــر مـیـکُنَمــ هَنـ ـوز زنـבهـ امـ ...
12 سال و 10 ماه و 28 روز و 23 ساعت و 52 دقيقه قبلبـ گمـ ـانمـ ایـטּ ضَـ ـرباטּ همچنــ ـاטּ گستــ ـاخانـﮧ و بــے پَـ ـروا مــیـزَننــב
" ایـטּ یکــ ـ خوابــ نیستــ "
اینجــ ـا בختــَرکَـے نشستــﮧ کـﮧ پَسمــانـבه هــاے احسـ ـاسَش را
بـ ایـטּ בیـ ـوار مَجـ ـازے مـیکوبَـב
اینجــ ـا בختــَرکـَے ستــ کـِ برایتــ ـاטּ مـے نالَــב
از حَـ ـرفهـ ـایـے کـ تَـهـ نشیـטּ شُـבه اَنـב تَـهـ قَلبَشـ ...
اینجــ ـا בختـــَرکــ تَنهــ ــاستــ ...
اینجــ ـا בختـــَرکــ تَنهــ ــا از حَـ ــرفهـایـے مـے گویَـב کـ هَمیشهـ بَراے בیگـ ـراטּ ,معــ ـاבله
چَنـב مَجهـ ـولے شنیــבه میـ ـشُـבه اَنـב ...
בختـــَرکــ با هَمهـ تَنهــ ــاییَشــ בنیــ ــاے اینجـ ــا را بیشتَــ ـر בوستــ میــבارَב ...