Nazanin
چه کنم ... ؟! ، من مانده ام با این همه توئی که نمانده ای ...
Nazanin
خدایا ... بعضی سرنوشت ها را ... خیلی خرچنگ قورباغه نوشته ای ...
Nazanin
خدایا ... کاش به جای رفتن این همه آدم ها ... تو می آمدی ...
Nazanin
من از زنده بودن ... روی تمام مرده گان عالم را سفید کرده ام ...
Nazanin
کم شده ام از تو ... ، به ساده گی ِ سخت ترین تفریق ِ دنیا ... ، یک ِ منهای ِ یک ... ، صفر ...
Nazanin
تنهائی ... همان مرگ است که رو در بایستی دارد ...
Nazanin
بعد مرگ هم نا امید نیستم! فقط جای خنجر کمی درد دارد! ملالی نیست نارفیق میان این همه هیاهو چشم به راه آمدنت مانده ام آخر شنیده ام : « قاتل به صحنه قتل باز می گردد» ...
Nazanin
آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخاستن نه دستی از برون که همتی از درون لازم است حالا اما... نمیخواهم برخیزم در سیاهی این شب بی ماه میخواهم اندکی بیاسایم فردا فردا برمی خیزم وقتی که فهمیده باشم چرا زمین خورده ام...
Nazanin
دلـهـره ام از نـبـودنـت نـیـسـت . . . دلـهـره ام از دل دل کـردنـت بـرای بـودنـت اسـت . . . تـ ـو نـگـران فـرامـوشـی ات نـبـاش . . . مـ ـن بـا یـک شـیـشـه از عـطـرت زنـدگـی مـیـکـنـم !!!
Nazanin
يكديگر را گم كرده ايم تا يكي ديگر را پيدا كنيم به همين سادگي ...
Nazanin
گاهـــی دلـت از زنـانگــی ات می گیــرد .. میخواهـــی كـــودك باشـی دختــر بچــه ای كه به هــر بهــانه ای به آغــوشی پنــاه می بـــرد ... و آســوده اشــك می ریخـــت... زن كـــه باشــی بـــــــایــــــد بـــــغـــــض هـــــای زیــــــــادی را ... بــــــــی صــــــــدا دفـــــــن كنـــــــی !!
Nazanin
برای تو هیچ پیامی ندارم دلتنگیم نه در کلامی میگنجد، نه در پیامی! اینجا زنی در انتظارت نیست ؛ هیاهوی نبودنت از من مرد ساخت..