رضارنج بران
قرار ملاقات عاشقانه پیرمرد به همسرش گفت بیا به یاد گذشته های دور، به محل قرارمان در جوانی برویم. من میروم تو کافه منتظرت می مانم و تو بیا سر قرار. بعد بنشینیم و حرفای عاشقانه بزنیم. پیرزن قبول کرد. فردا پیرمرد به کافه رفت، دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیامد! وقتی به خانه برگشت دید پیرزن توی اتاق نشسته و گریه می کند. ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکهایش را پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام…
•– - Mαт - –
تا حالا دقت کردین ۹ ماهی که تو شکمِ مامانمون هستیم، جزء سنمون حساب نمیشه ؟
آزاده ایــرانی
رابـطـه از اونجـایــی خــــراب میشـــه کــه تـــو ناراحتـــش کنــــی و دیگـــری آرومـش ...
دیووووووووووووووووووونه :ی
14 سال و 4 ماه و 24 روز و 19 ساعت و 3 دقيقه قبل




14 سال و 4 ماه و 24 روز و 18 ساعت و 52 دقيقه قبلگل گفتی عزیز...: *
14 سال و 4 ماه و 24 روز و 2 ساعت و 4 دقيقه قبل توسط موبایل