سحـــر خاتـــون
مـن رفـتم و تـو فـقـط گـفـتی بـرو بـه .... راسـتی ... "بـه سـلامـت" بـود یـا "بـه جـهـنــم"
سحـــر خاتـــون
گاه کوچکم میبینی و گاه بزرگ...نه کوچکم و نه بزرگ . خودت هستی که دور می شوی و نزدیک...اشکال از دید توست
سحـــر خاتـــون
هر چه خیس شود سنگین می شود ... دروغ گفته اند که گریه سبک می کند !
سحـــر خاتـــون
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را ... نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی ...
سحـــر خاتـــون
از وقتی عاشق ات شدم همه جا را بوی سیب گرفت طعم انگور رنگ انار همین ها بندم کرد دلبندم ...وگرنه پای رفتن هست تا دلت بخواهد
سحـــر خاتـــون
مدتیست خودم را به خرييت زده ام...! دلم برای آن روی سگم تنگ شده...!!
سحـــر خاتـــون
دلم می خواهد آنچنان به تو نزدیک باشم تا گرمی نفسهایت حرارت عشق را به تن سرد من هدی...ه دهد و آنگاه شعر چشمانت را روزی پنج بار به نماز ایستم ...دلم می خواهد سبد سبد گلهای رازقی برای نوازش چشمانت بیاورم آنگاه که معصو مانه ترین سلام را در نگاه تو می خوانم دلم می خواهد...
سحـــر خاتـــون
ده مرد و یک زن به طنابی آویزان بودند. طناب تحمل وزن یازده نفر را نداشت. باید یکنفر طناب را رها می کرد وگرنه همه سقوط می کردند. زن گفت من در تمام عمر همیشه عادت داشتم که داوطلبانه خودم را وقف فرزندان و همسرم کنم و در مقابل چیزی مطالبه نکنم. من طناب را رها می کنم چون به فداکاری عادت دارم. در این لحظه مردان سخت به هیجان آمدند و شروع به کف زدن کردند
سحـــر خاتـــون
یکی در میان
یک دست پیش از من
یک پای پس از تو
یک تکیه از من
یک تلنگر از تو
...می بینی؟
راه راه شده ام!
تنت را از تنم
راهت را از راهم
منطق لعنتی ات را از دلم
بردار
می خواهم برای خودم کسی باشم!
سحـــر خاتـــون
چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس كه هیچ كس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم! با تویی كه از كنارم گذشتی و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است
سحـــر خاتـــون
دست به صورتم نزن ؛ميترسم بيفتد نقاب خنداني كه بر چهره دارم ،و بعد سيل اشكهايم تو را با خود خواهد برد! و من باز با خود تنها ميمانم ... !!!
سحـــر خاتـــون
چشمانم تهی است ..تهی از نگاه گرم و مهربان تو تهی از زندگی... امید... شوق... شادی چشمانم دیگر نمی خندند ..بی تو چه سخت و مسخره است خندیدن