سحـــر خاتـــون
درد دارد وقتی نمی شود از خودت به خودت شکایت کرد..
سحـــر خاتـــون
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی...صدای غربت من را از احساسم تو میخوانی....شدم از درد و تنهایی گلی پژمرده و غمگین...ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی...میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم...چرا مرکب عشقم چنین آهسته میراند؟؟؟...
سحـــر خاتـــون
بالاخره اون بهانه دستم اومد و بغضم ترکید...........................................آخ که چقد لازم داشتم..............
سحـــر خاتـــون
شادی را هدیه کن ... حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند ... عشق بورز ... به آنها که دلت را شکستند ... دعا کن... برای آنها که نفرینت کردند ... باران باش .... نپرس کاسه های خالی از آن کیست... بهار شو و بخند ... که هنوز خدا با ماست ....
سحـــر خاتـــون
عکست از تو مهربانتراست... سکوت ميکند تا تمام ناگفته ها را بگويم برايش....!
سحـــر خاتـــون
باورت داشتم از روز نخست، آمدی تا باشی، و پر از شعر، پر از همهمه بودی، اما، ... هیچ حرفی نزدی، پر از گفتن دلدادگیت، پراز زمزمۀ عشق به دریاشدنت، باز حرفی نزدی، و فقط خندیدی، خوب من، میفهمم از دو چشمت همۀ حرف تو را، بی کلام اینجا باش. آخر اینجا بودن، نیست محتاج صدا. بودنت با دل من، بی صدا هم زیباست....