سحـــر خاتـــون
تو بودی هم ، دلگیر بود !عصرهای جمعه... حالا خودت تصور کن امروز غروب مرا ...
سحـــر خاتـــون
خودت باش، هر کی هم خوشش نیومد، نیومد که نیومد...
سحـــر خاتـــون
دیگر نمیترسم..
نه از بیماری..
نه از تاریکی..
نه از تنهایی..
تو را که بیش از یک بار نمی شد از دست داد..
و تو بی انکه بخواهم تمام شدی..
همان طور که بی انکه بخواهم تمام من شده بودی...!
سحـــر خاتـــون
با تو بودن یه دردی به جونم انداخت که مطمئنم تا آخر عمرم باهام میمونه.
سحـــر خاتـــون
چیزے نمیخواهمـ جــُز یـڪ اتاقـ ِ تاریـڪ یـڪ موسیقـے بے ڪلامـ یـڪ فنجانـ قهوهـ بــہ تلخـے زهـر ! و خوابے بــہ آرامے یـڪ مرگــــــــ همیشگے
سحـــر خاتـــون
از تو که می نویسم نه وزن را رعایت میکنم نه قافیه را ...کاش تو بودی ! که همه چیز ردیف میشد...
سحـــر خاتـــون
مالامال از سکوت می شود دنیای اطرافم؛ تو را که نفس نکشم .
سحـــر خاتـــون
مثل یه بغل محکم نیم دقیقه ای...
سحـــر خاتـــون
نم اشکی چشمم را تر کرد...
سحـــر خاتـــون
همچنان زندگی ساز خودش را میزند ، ولی سرنوشت با آن ساز نمی رقصد !
سحـــر خاتـــون
بغض... و بغض....وباز هم بغض...........